يک تجربه

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

دو روز در هفته در بخشی هستم که اتاق دلگیری دارد. در را که باز می کنم، روبرویم یک پنجره کوچک رو به دیوار است. همیشه یاد آن کارتونی می افتم که مردی زیر باران برای امیدوار کردن کودکی بیمار، دیوار روبهرویش یک برگ نقاشی کرد و .... خلاصه من و همکارم همیشه از این اتاق که خیلی هم دنج است و به قول معاون آموزشیمان جان می دهد برای فکر کردن و نقشه کشیدن، فراری بودیم. دیروز به همکارم گفتم می خواهم کمی فضای اتاق را تغییر بدهم. اشکالی ندارد؟ خیلی خوشحال شد و گفت که با هر پیشنهادی برای خلاصی از این اوضاع موافق است.

خلاصه امروز اتاقمان تبدیل شد به اتاقی دلپذیر که حتا همکاران دیگر هم دوست داشتند بیایند و به هوای گپ زدن چند دقیقه آنجا بنشینند. کار عجیبی نکردیم. یکی از نیروهای خدماتی دیوارها را با آب و تاید شست و سیاهی ها را پاک کرد، همکارم یکی از تابلوهایی که کشیده بود، آورد و به دیوار اتاق زد، یکی دوتا عکس شاداب، رومیزی تمیز و روشن، یک گلدان کوچک و چند شاخه گل اتاق را خیلی عوض کرده است. دیروز هر کس فهمید ما چه تصمیمی داریم، خندید و گفت: باید پول خرج کنید. کسی هم به حرف شما گوش نمی دهد و از این ولخرجیها نمی کند. اما امروز خیلیهای دیگر به این فکر افتادند که کاری بکنند! امروز اتاق کوچک ما خیلی بزرگ شد.

 

 

/ 1 نظر / 2 بازدید

اتاق دل هم . خيلی کم خرج تر