داستان اول

مدتی است به خاطر کثرت امور تحصیلی و شغلی (!) نتوانسته ام داستان بخوانم. فکر کنم از اول مهرماه. امروز باز عزمم را جزم کردم و رفتم سراغ کتابهایی که نخوانده گذاشته بودمشان. داستانهای با اجازه؛ مجموعه داستانی است از نویسندگان امروزی که اسدالله امرایی پس از ترجمه به نشر قطره سپرده است. برداشتم و با خودم قرار گذاشتم برای آنکه شدنی باشد، تا مدت معین – احتمالا انتهای ترم جاری- به همین کوتاه خوانی -اما مستمر خوانی- اکتفا کنم.

امروز داستان اول را خواندم: "در مغازه ساندویچ فروشی" نوشته جان دبلیو وانگ. همانطور که از اسمش پیداست داستان در مغازه ساندویچ فروشی می گذرد. گوینده در حال برگشت از مراسم تدفین پدرش، مغازه را می بیند و می رود دوتا ساندویچ بخرد و ببرد منزل تا با همسرش دوتایی بخورند. در صف، پشت سر پیرمردی عصا به دست ایستاده که گویا بهانه ای برای به یادآوردن پدر است. کل فضای داستان –به جز مختصر توصیف خوبی که از ساندویچ فروشی می کند- به یادآوری روزهای با پدر بودن می‌گذرد: ویژگیهای پدر، رابطه شان، سبک زندگی و عادات پدر، خاطرات این چند سال اخیر ... و به این بهانه، فاصله نسل جدید و قدیم تحلیل می‌شود.

داستان تقریبا 8 صفحه است. اما به نظرم نویسنده موفق شده بدون آنکه شعار بدهد یا با زبانی برخورنده بد و بیراهی بگوید، واقعیت تفاوت نسلها، دغدغه جوانان در ارتباط با بزرگترها و کلافگی هایی که از تعارض بین آنچه هست و آنچه باید باشد – که منشأ بایدها را آموزه های اخلاقی تعیین می کند- را به تصویر بکشد. این داستان وصف الحال خوبی است، پر از سئوالها و دغدغه هایی که شاید هریک از ما با آن مواجهیم.

 

- هرکدام را بخوانم معرفی می کنملبخند

 

/ 3 نظر / 2 بازدید
ورامین نامه

سلام وقت بخیر وبلاگ خوبی داری خوشحال میشم به سایت ما هم سری بزنی هم تو وبلاگت لینکش کنی تا دیگران بیشتر با شهر ما آشنا بشن هم توش عضو بشی و از امکاناتش استفاده کنی

erfan hashemi

با سلام خدمت شما: اریک پاتوق سایت سرگرمی و تفریحی با انواع موضوعات لطفا به ما هم سر بزنید: WwW.ericpatogh.rzb.ir

حسین

این هم از ان تصمیم ها بود ها...