قول تو

گفته بودی از زخم گله نکنم، لازم است. گفته بودی روح تراش خوردن می‌خواهد تا سیاهیش برود و برق برنده الماسیش چشم را خیره کند. گفته بودی با دلم رو راست باشم. گفته بودی دوست داشتن آدم را بزرگ می‌کند. گفته بودی مترصد زمان باشم که وقتی چشم باز کنم و پای فرارم را بر جایی استوار کنم، میایی تا چیزی در گوشم بگویی.

همه را در گوش او گفته بودی تا به من بگوید. گفته بودی آنقدر نازک نباشم و دل قوی کنم. قرار بود همه اینها را در گوشم زمزمه کنی به وقتش. نشانه گذاشته بودی.

زخمهایم را شمرده‌ام، با دلم صادق شده‌ام و پا محکم کرده‌ام، چشم بسته‌ام و گوش تیز کرده‌ام، زمان را رصد کرده‌ام و گله ندارم. اما صدایت هنوز به گوشم آشنا نشده. تو در بی‌زمانی و من اسیر زمانم. صبوری طاقت می‌خواهد. زمان نفرین بزرگ زمین است برای اهلش. من زمینی‌ام. اگر شنواییم نقص دارد، تو مثل همیشه مهربان، صدایت را بلندتر کن تا قلبم جلا گیرد.

 

 

/ 4 نظر / 28 بازدید
نیازی

در من ترانه های قشنگی نشسته اند انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند

اعظم

و قولك الحق...

یک زن

نوشتنتون رو دوست دارم اما زیاد اهل کامنت گذاری نیستم.ببخشید که فضولیمان گل می کند ولی شما احیانا دختر اون حاج آقا برادران نیستید؟[گل]

یگانه

اووم...راستی من هم فیزیک خوانده ام..سال پایینی شما بودم...اسمتان را از سال بالاتری ها شنیده بودم...