كتابها و انديشه هاي عجيب و غريب وبالش شده بودند. همه ي ذكر و فكر و زندگيش بودند. حال ديدن کسی يا حرف زدن با كسي را نداشت. رشته افكارش پاره مي شد! چقدر ديگران را به ديده حقارت نگاه مي كرد. اگر كسي كتاب مي خواند يا روشنفكر بازي در مي آورد، مي توانست دوستش بشود والا حق نداشت به ساحت مقدس او قدم بگذارد!
او را كه مي ديد غمگين مي شد. به خودش و به اعمالش بيشتر و بهتر نگاه مي كرد. نمي خواست مثل او باشد. فكر كرد اين هم يكي از بساطهاي دنياست. از آن بساطها كه آدم گرفتار حتا در مخيله اش نمي گنجد كه بيچاره شده.

/ 1 نظر / 23 بازدید
ستار

کاشکی واضح می نوشتی اون کی بود