آن چهره مشعشع تابانم آرزوست...

 

در این چند ماه اخیر مفهوم دوست داشتن را به خوبی درک کرده ام. اینکه اگر کسی را دوست داشته باشی، تشرش را چون شهد خواهی یافت، نگرانیش را درک خواهی کرد و هرگز از او نخواهی رنجید، مگر آنکه به اندازه تو دوستت نداشته باشد یا حداقل دوستیت را نفهمیده باشد.

گاهی فکر می کنم اگر آدمها به اندازه کافی هم را دوست داشتند، آنوقت دیگر غمی نبود که زدوده نشود و دردی نبود که درمان نگردد. درد بزرگ ما آن است که از هم دور شده ایم و دلهامان خودخواه شده است.

اگر هم را به اندازه کافی دوست نداشته باشیم، حتا صداقت را نخواهیم فهمید؛ آنوقت است که در دام چهره های خندانی خواهیم افتاد که در پشت آن هزار دوز و کلک است. اینکه می گویند مومن آیینه مومن است، چیز سختی است که کم رخ می دهد. چون آینه رک است و صریح. اما شفاف. حتا غم تو را، آلودگی تو را، و البته شادی تو را می‌نمایاند. گولی در کار نیست.

گاهی احساس می کنم تا رسیدنمان به اینجا راهی است طولانی. و اگر در زمان ظهور این حداقل اتفاق بیفتد، زهی سعادت.

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید