مرگ هميشه آدم را ياد اين می‌اندازد که وقتی ندارد. چيزی در کمين اين دو روزه زندگی نشسته که لحظه ها را شکار کند.‌
چهارشنبه صبح يکی از دوستانم زنگ زد و خبر فوت عفت چهره گشا را داد. عفت را دو هفته پيش توی راه ديده بودم و بعد از کلی حال و احوال شماره ام را گرفت که در اولين فرصت زنگ بزند يا بيايد سر کارم و کتابی را که دانشگاه درباره شهدای دانشگاه درآورده نشانم بدهد.
عفت در کنگره شهدا کار می‌کرد و يکی از دوستانی بود که هميشه از يکرنگيش در کارها (تا جايی که ديده بودم) خوشم می‌امد. دختر ساده ای بود و هميشه فعال.
می‌گويند سکته کرد. به همين سادگی. از آن روز باز به اين فکر افتاده ام که با اين عمرهای کوتاه چرا اينقدر کاهليم؟ زندگی دارد از دستمان می‌رود و به تنها چيزی که فکر نمی‌کنيم، استفاده بهتر از آن است.
دوست دارم وقتی قرار شد بروم، هيچ حسرتی بر دلم نمانده باشد! اين توقع زيادی است؟

 

/ 3 نظر / 2 بازدید
hoda modegh

کلی حال می کنم با حرفات

عشق های خنده دار

دوست دارم وقتی قرار شد بروم، هيچ حسرتی بر دلم نمانده باشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ای کاش می تونستم در باره این خیلی باهات صحبت کنم.

عشق های خنده دار

این ماه همه نوشته هات کولاک بودا سلام خوبین