قلبم لرزید. به ساعت روبرویم نگاه کردم. ساعت ۱۲ بود. چشم بستم و ذکر ‌گفتم:فرشته، فرشته، فرشته.... قرارمان اين بود که سر ساعت فقط به هم فکر کنيم. می‌خواستيم ارتباط بگیریم. ذکر می‌گفتم و اشکم جاری بود. یک لحظه احساس کردم عریانم، عریان. راز عشق بر من گشوده شد.

/ 0 نظر / 3 بازدید