گفت:«دنيا سراب است.»
گفت: «ته همه چيز هيچي نيست.»
گفت: «اينهمه تلاش براي چي؟ اين با اون چه فرقي دارد؟»
گفت و گفت و گفت. اما من ميدانم تا همين سراب ها را نبينم و به سراب بودنشان نرسم، باور نميكنم. خيلي از سرابها را گذراندهام اما هنوز اونقدر كله شق هستم كه باز هم دوست دارم تا ته سرابها بروم.
بهش گفتم. گفتم كه حتا تا نميرم مرگ را باور نميكنم. من كه خودم را ميشناسم.
گفت: «بايد تاوانش را بدهي.»
گفتم: «تاوان سخت تر از پذيرش تجربه؟ پذيرش اينكه بخواهي بداني، بفهمي و با همه وجود درك كني؟»
ترديد را در چشمهايش ديدم. ديدم برايم ترسيد. اما او هم شد يك تجربه و رفت.
...........................................................................................................................
فكر ميكني چقدر هر آدم اجازه تجربه كردن دارد؟ و اين حد را كي تعيين ميكند؟ اميدوارم اونقدر نشوند كه ديگر نشود ازشان استفاده كرد. بشوند يك توده گوشه دلت و همه ذهنت را پر كنند. و تا ته دنيايت بشود تجربه هايي كه به هيچ درد خودت نخورند.

/ 0 نظر / 2 بازدید