يکسال گذشت

 

آقاجون قد بلند بود و استخوانی؛ خيلی جدی و تقريبا کم حرف. البته به موقع مزاح هايی می‌کرد که زياد بهش نمی‌آمد! عصرها باغچه کوچک و گلدانهاشان را با حوصله آب می داد. هميشه کلی قصه برای گفتن داشت؛ از محله های قديمی، از کارهايی که کرده بود و سفرهايی که رفته بود. ما نوه‌ ها عاشق قصه های هميشه تازه اش بوديم. وقتی از شلوغ بازيهامان عصبانی می شد يک داد می کشيد که «آروم بگيرين.» و ما چند دقيقه ای ساکت می شديم. البته هميشه دوست داشت بچه ها دور و برش باشند. خب هر آدمی حد صبر دارد.
پارسال دقيقا همين روز نفس آخر را کشيد. غير منتظره بود. اما به هر حال اتفاقی بود که برای همه می‌ افتد. دقيقا روز قبل حمام و اصلاح کرده بود و لباس نويی را که معمولا برای مهمانی می پوشيد تنش کرده بود. همه می گويند خوب مرد؛ آرام و بی زحمت.

 

/ 1 نظر / 2 بازدید
عشق های خنده دار

از صمیم قلب تسلیت مرا بپذیرد .