چنان نغز بازی کند روزگار

انگار روند زندگی جوری پیش می رود که آدمها را تسلیم و متواضع کند. دوره پیری بعد از جوانی، بیماری بعد از سلامتی، بی کسی پس از آنکه دور و برت شلوغ و پرهیاهوست. اگر باهوش نباشیم، زود دنیا دورمان می زند، غافلگیرمان می کند. پیرها می گویند: «قدر جوانیتان را بدانید.» اما هیچوقت نمی توانند تعریف واضح و دقیقی از این نصیحتشان بدهند. چه جوری؟ «از لحظه ها استفاده کنید.» همین.

شاید راه علم آموزی، کسب معرفت، تجربه‌های شیرین زندگی را با تمام وجود حس کردن، فهمیدن فلسفه دنیا برای آنکه مکرش گریبانگیرمان نشود، شاد کردن دیگران که خودت را هم شاد می کند و نمی دانم چه.

دنیا همین است. محل گذر، جایگاه فنا، آزمایشگاه، بلاکده و .... چه توقع دیگری از آن داریم؟ «آدمیزاده چه دارد؟ جز آنکه می خورد و دفع می شود، می پوشد و کهنه می شود، می دهد و می ماند....»

امروز برای مصاحبه رفته بودم پیش مادر عزیز دکتر باستانی حق بزرگ، متخصص غدد، که چندسالی است فوت کرده است. مادر پس از مرگ فرزندش، خیلی زود تکیده و بیمار شده بود. آنقدر که حتا شبها نمی توانست بخوابد و آرامش بچه هایش را به هم ریخته بود. البته بچه ها خیلی متواضع و دست به سینه مراقبش هستند. صحنه های عجیبی دیدم. این زن که در خانه با سیاست خودش توانسته نه تا فرزندش را (سه پسر و شش دختر) تحصیلکرده و موفق بزرگ کند و روزی کیا و بیایی داشته، حالا حتا نمی تواند بدون اکسیژن زندگی کند و بدون دست کمک کسی راه برود. اما از شرایطش گله نداشت! هرچند دلسوخته بود.

چاره ای نیست، نه اینکه سرنوشت معلوم باشد، این روند طبیعی زندگی است که «و مانعمره ننکسه فی الخلق» اگر مجهز به مقابله با آن نباشیم و نتوانیم درست بفهمیمش، ما را زمین می زند. آدمهای مختلفی را دیده ایم که هریک با این شرایط چه طور برخورد کرده اند. بعضی آنقدر خود را باخته اند که جز حسرت عایدشان نشده. اما بعضی خوب ساخته اند؛ شرایطشان را هم برای خودشان ساخته اند، از آن بهره برده اند.

زندگی بازی غریبی است که آدمهای مغرور را به راحتی زمین می زند و در برابر تواضع، سر تسلیم فرود می آورد. اما این هم یک قاعده نیست! گاهی به ظاهر ناجوانمردانه تر از این حرفهاست. البته باطن قصه چیز دیگری است.

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
يونس

ادامه شعر چی بود؟ چنان نغز بازی کند روزگار؟

يونس

فهمیدم کار حضرت فردوسی بود : گه‌کن بدین گردش روزگار که به زو نیابی تو آموزگار یکی نغز بازی کند روزگار که بنشاندت پیش آموزگار کسی کو بود سودهٔ روزگار نباید به هر کارش آموزگار گر ایدون که بد بینی از روزگار به نیکی هم او باشد آموزگار

جلال

... و من نعمره در ضمن به نظرم کلا روزگار مبهم تر از این حرف هاست. گاهی یه چیزایی از قواعدش کشف می کنم (یعنی یه نمونه هایی) که هیچ جور با ساختار فکرم جور نیست.