...پلكهاش از بي خوابي متورم شده بود. گريسته بود گويي ، گريستني طولاني . از خوف يا شوق ؟ چه فرقي مي كند . هيچ چيز از حركت بازش نمي داشت ، نه سختي راه ، نه تاريكي شب ، نه آراستگي مناظر ، نه تلخي آنچه فرو مي خورد . پاهايش آبله بسته بود و دستهاش پينه . گونه هايش آفتاب سوخته بود . تن مي سپرد به آفتاب مدتها و مست مي شد . آنوقت با قوت گام مي زد . چشمهاش از سوز سرما سرخ بودند . لبهاي ترك خورده اش آرام ميجنبيد . خوب كه گوش مي دادي انگار مبارز مي طلبيد ، رجز مي خواند . ابروانش پر بود و هلالي . كماني را مي مانست آماده رها كردن تير ....
هر شب تا سحر قصه آن مرد را مي خواند ، مردی كه آنقدر جنگيده بود كه مرگ برايش خوابي شيرين بود .

/ 0 نظر / 2 بازدید