گشايش

خاک را آب زنده می‌کند، آتش را باد. خاک آتش را خاموش می‌کند و باد خاک را با خودش می‌برد. آب اگر به اندازه نباشد، خاک بارور نمی‌شود، آتش اگر زیادی داغ باشد، خاک را می‌سوزاند، ....

من که هم آب دارم و هم خاک، هم از آتشم، هم از باد چه کنم؟

آب زده‌ام به خاکم که اگر گذرت بیفتد، گردی به پایت ننشیند. آتشم را در خود فشرده‌ام که همه تشنگی شوم و چون گذری، خنکا به رهگذرت بوزد.

می‌آیی؟

کوچکم، کارهایم کوچکتر. کسی که تو را خواهد و چون من باشد، چاره‌اش چیست؟

/ 4 نظر / 2 بازدید
مهری

مريم جان من امروز وبلاگت را برای اولین بار دیدماز متنهای زیبایت لذت بردم.پساز این هر روز برای خواندن متنهای زیبای جدیدت به آن سر خواهم زد.برایت آرزوی موفقیت می کنم.

محمد

سلام بزرگوار ... تو آب زدی بر خاکت و دلت بوی خاک باران خورده گرفت... من هم خواستم برات آب و جارو کنم اما دلم بوی سنگ باران خورده گرفت... آتش نفیم مهاری ندارد تمام امیدم به خنکای دم مسیحایی اوست ... می آید؟ اگر بیاید با شرم گناهم چه کنم؟ دریغ و صد افسوس که نمی توانم بر آن مه رخ بنگرم... شرمم مرا ذوبم می کند... دعایی مرا باید ...یاحق!

محمد

سلام بزرگوار ... تو آب زدی بر خاکت و دلت بوی خاک باران خورده گرفت... من هم خواستم برایش آب و جارو کنم اما دلم بوی سنگ باران خورده گرفت... آتش نفسم مهاری ندارد تمام امیدم به خنکای دم مسیحایی اوست ... می آید؟ اگر بیاید با شرم گناهم چه کنم؟ دریغ و صد افسوس که نمی توانم بر آن مه رخ بنگرم...نگاهش مرا در شرمم ذوبم می کند... او می آید... پس دعایی مرا باید ...یاحق! ------------------------------------------------ پ.ن: شرمنده که کامنت قبلی غلط تایپی داشت ...

سوتك

یا سلام! ... من که هم آب دارم و هم خاک، هم از آتشم، هم از باد چه کنم؟ همینه دیگه... از همه ش دارم و بلد نیستم چه جوری به تعادل برسونمشون!... همینه که انتظار هم یادم رفته! ... با اجازه لینکتون می کنم!