آقا ابراهيم يك چرخ دستي داشت و باقالي مي‌فروخت. ما كه از مدرسه تعطيل مي‌شديم او را مي‌ديديم كه با چرخش سر كوچه مدرسه منتظر مشتري‌ است. بچه‌ها مي‌ريختند دورش و ما كه بچه‌هاي حرف گوش كني بوديم و حرف بزرگترها آويزه گوشمان بود، از ترس ورود ميكروب به بدنمان طرف او نمي‌رفتيم! هوا كه گرم مي‌شد، باقالي‌ها به آب آلبالو تبديل مي‌شد. آب آلبالوهاي قرمز توي آن ليوانهاي چندبار دهان خورده كه يك قلمبه يخ هم وسطش غل مي‌خورد، دهانمان را آب مي‌انداخت. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

عاقلتر كه شديم و فهميديم هميشه هم نبايد به حرف بزرگترها گوش داد، وسوسه آب آلبالوها كار خودش را كرد. ما هم آلوده شديم. اما زياد فرصت تجربه‌اش را نداشتيم. چون ابراهيم آقا به صرافت افتاد برود دنبال يك شغل نون و آب دار. چرخ دستيش را فروخت و پيش حسين آقا سبزي فروش شاگرد شد. (البته حسين آقا فقط سبزي نمي‌فروشد. ميوه فروشي بزرگي دارد. نمي‌دانم چرا شهرتش سبزي فروشي است!) شايد هم به خاطر دخترهاي قد و نيم قدش، كه من هيچ وقت نتوانستم تشخيص بدهم كدام دخترش چندمي‌است، مجبور به اين انتخاب بود.

امروز بعد از مدتها ديدمش. پير شده و حتا پشتش كمي خميده است. چشمهايش مثل آنروزها كه بچه‌ها دوره‌اش مي‌كردند، برق نمي‌زند و صدايش را بالا نمي‌برد. آرامتر به نظر می‌رسيد. احتمالا چانه زدن با آدم بزرگها که سری در حساب و کتاب دارند، نبايد آسان باشد. 

 

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
راحله

شيوه چشمت فريب جنگ داشت ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم