عید دیدنی مامان جون

مادربزرگ با ما زندگی می کرد. هیچوقت نشمردم چند سال. اما زیاد بود. طبقه ای جدا داشت بالای طبقه ما. سال که تحویل می شد و روبوسی با مامان و بابا به سرانجام می رسید سه تایی می رفتیم پیش مامان جون. چهار زانو نشسته، چشم به راه بود. میوه و شیرینی را چیده بود و لباس نویی پوشیده بود و شبکه ای که ساز و آهنگ شاد داشت را تماشا می کرد.

می رسیدیم و هنوز ننشسته بساط تعارف میوه و شیرینی به راه می شد. گاهی به من عیدی می داد و گاهی نه. اصلا این چیزها را خیلی به یادم نمانده. یعنی قصدی هم برای به یاد سپردنش نداشته ام. اما همیشه در ذهنم نگاهش هست؛ نگاهی که این سالهای اخیر غم داشت اما وقتی مهمانی می رسید همه غمها از آن رخت برمی بست و جایش را شوخ طبعی می‌گرفت. مامان جون می گفت و می خندید و خاطره ها را با آب و تاب تعریف می کرد؛ خاطره های هزار بار شنیده باز شیرین بودند.

امسال اما نبود که بعد از تحویل سال کنارش نبشینیم و با تعارفاتش مجبور شویم میوه و شیرینی بخوریم. نبودنش معلوم است زیاد. آنقدری که گلدانهای پاگرد بین طبقه ما و او خشک شده است؛ کسی دیگر بین این طبقات زیاد رفت و آمد نمی کند.

/ 0 نظر / 115 بازدید