ليلی نشسته بود روی بلندي. اينطوری بهتر اطرافش را می‌ديد. خستگيش هم راحت تر در می‌رفت. چون بلندی به خدا نزديكترش می‌كرد و انرژيش می‌داد. انگار بهتر هم فكر ميكرد.

ليلی داشت فكر می‌كرد، به همه روزهای زندگيش. از روزی كه ليلی بودن را انتخاب كرد تا جايی كه حالا بود. اين را از اول در گوشش كسی زمزمه كرده بود كه دير شناخته می‌شود و اين سختی دارد. اينكه حتا اگر بشناسندش باز هم كلی سنگ و بيراهه سر راهش سبز خواهد شد كه سرعتش را می‌گيرد. اينكه كوله سنگينش را يارای همپايی نيست. حتا جايی ديده بود كه سهمش را از زندگی می‌گيرند و با استدلال به خوردش می‌دهند كه : ”كمی فكر كن. اين درست نيست!“ ليلی غمگين نبود، داشت حيرانی را تجربه می‌كرد.

ليلی نشسته بود، فكر می‌كرد كه چرا ليلی بودن را انتخاب كرد! ليلی هم دچار ترديد می‌شود؟ گاهي.

 

/ 4 نظر / 2 بازدید
Iranbin

سلام دوست عزيز به ما هم سری بزنيد

دریا

سلام دوست عزیز.خیلی زیبا بود موفق و شاد باشی!منم اپم

raheleh

سلام دوست عزيز شما خيلی خوب مينويسيد البته همه نوشته هاتو ن رو فرصت نکردم بخونم ولی مال امروز خيلی عالی بود دوست داشتين به من هم سری بزنيد البته من تازه واردم ولی خب با هم آشنا ميشيم ديگه . موفق باشيد.

خودش

ليلی...اووهوم...