هروقت كسي را دوست مي داشت يا دلبسته مي شد چيزي نمي گذشت كه ازش دور مي شد. اما باز هم نمي توانست از لذت دوست داشتن چشم بپوشد. بارها با خود فكر كرده بود كه آيا دوست داشتن گناه است؟ باورش نمي شد كه گناه باشد. بارها دوزخ دانته را خوانده بود و از اينكه مي ديد كمترين مجازات براي عاشقان در نظر گرفته مي شود دلش آرامتر مي شد. هرچند مطمئن بود كه خداي خودش از خداي دانته بزرگتر است.
خيلي وقتها تعجب مي كرد چطور آدمها سر عشقي نزاع مي كنند؟ آيا اين عشق بود؟ نه، مطمئن بود. اگر كسي را دوست داشت خوشي او هم برايش مهم بود. چه فرقي مي كرد كه او كجا و با كه خوش مي گذراند. مهم سرخوشيش بود. اين كه يك آدم خوب باشد و سرحال و مشكلي نداشته باشد يعني كم شدن يك مشكل از دنيا و اين يك دنيا ارزش دارد.

/ 1 نظر / 3 بازدید
Alireza

بلاگ جالبی داريد و موفق باشی ...