<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

ابلیس گفت: مرا از سجده به آدم معاف کن. آنوقت ترا چنان عبادت کنم که کسی نکرده باشد.

خدا گفت: مرا آنطور که می خواهم عبادت کن نه آنطور که خودت می خواهی.

ابلیس گفت: پس این همه عبادتی که تا به حال کرده ام چه می شود؟ به ازای آن حوائجم را برآورده می کنی؟

خدا گفت: حوائج دنیایی ات را.

ابلیس گفت: به من تا یوم الدین مهلت بده.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: مرا بر بنی آدم مسلط گردان.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: مرا در او چونان خون در رگهایش جاری کن.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: به ازای هر فرزند به آدم، دو فرزند به من بده.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: بنی آدم مرا نبیند و من او را ببینم.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: به هر شکل که بخواهم بتوانم تمثل پیدا کنم.

خدا گفت: دادم.

ابلیس کمی فکر کرد. چیز دیگری به ذهنش نمی رسید. گفت: زدنی، تو زیادش کن به فضل خودت (این را اون بالا یاد گرفته بود.)

خدا گفت: در سینه ابناء بشر برای تو اوطانی (جمع وطن) قرار می دهم.

اینجا بود که ابلیس گفت: من همه ابناء بشر را گمراه خواهم کرد مگر بندگان مخلصت را.

 

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
رهگذر

پس تقصير خود خداست که به شيطون زيادی روو داده ...

Enkratic

بيشتر پست های اينجا را از تاريخ ۱/۱۱/۸۲ خواندم .. اگر سير قهقرايی برخی از آنها را ناديده بگيریم ٬ در بسيار اوقات نوشته هايت را دوست دارم .. يا حق ..