- « ... دروغ نمی‌گويم. دوستش دارم اما او به گمانم پر از نفرت است...»

- « ... کاش می‌دانستم در دلش چقدر نفرينم می‌کند و کاش می‌دانست چقدر خاطرش را می‌خواهم اما چه سود ...»

- « ... وای که چقدر چشمهايش را می‌خواهم و آن موج بيقراری را که در اين دريا موج می‌زند. می‌خواستم بگويم چه صدفها که از اين دريا بر من مکشوف می‌شود . آه...»

- « ديگر مرا مجالی نيست. چه زود می‌گذرد...»

بر می‌خيزد و به طرفش می‌رود. نگاهش که به او می‌افتد :«سلام»

و چقدر اين چشمها آشناست و مگر چشم از عمق وجود آدمها خبر نمی‌دهد؟ شک نکن. او هم شک نمی‌کند.

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
2khtarkhabgahi

عيدت مبارک...اميدوارم سال خوبی در انتظارت باشد

ستاره طلايي

سلام . جالب بود. وبلاگ خوبي داري . به ما هم سر بزن تا با روش دقيق و حساب شده کسب درآمد از اينترنت آشنایی پیدا کنید و به جمع صدها ایرانی که در این سیستم فعالیت دارند وارد بشي