از تو به تو نزديکتر

 

ليلی دور بود اما به مجنون نزديك و مجنون از خودش به ليلی نزديکتر. گاهی که دلش تنگ می شد، چشم می بست تا او را ببيند، چشم می بست انگار ليلی با هرآنچه ديدنی فرق داشت. دنيا مانع ديدنش بود گاهی.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چشم می بست که خلوت شود منظر نگاهش و ليلی ظهور کند در پنجره خيالش. ليلی می آمد گاه به زلف پريشان و گاه به چشم پرفسون و می ماند لحظه ای،بهتر از همه عمر، بهتر از همه زندگی:

 

-          همه فقر از من و تو همه غنا

-          همه تو از من و تو همه غنا

-          همه جهل از من و تو همه بينا

-          همه تو از من و تو همه بينا

-          همه قفلها از من و تو همه رهايی

-          همه تو از من و تو همه رهايی

-          یا سبحان و یا سبحان و یا سبحان

-          یا سبحان و یا سبحان و یا سبحان

و آنقدر می گفتند تا سبحه از دست مجنون بيفتد و بازگردد به زمين، به همين جايی که فعلا بايد باشد.‌
و ليلی بود با مجنون، در مجنون، که اگر نبود غربت اين خاک را چطور تاب می آورد؟ و روزی و روزگاری و زيستنی. از کی؟ تا کی؟ نمی دانست. حساب و کتاب را خوب نمی شناخت. ليلی حرف دل او را می خواند: "آنچه آغاز ندارد نپذيرد انجام."

 

/ 0 نظر / 2 بازدید