«اگر بيايد چه كنم ؟» بارها به آن روز موعود فكر كرده بود اما جوابي نيافته بود . مي ديد كه آدمها وقتي مستاصل مي شوند و ديگر احساس مي كنند هيچ اميدي نيست مي گويند «چرا نمي آيد ؟» و گاهي بعضيها با اطمينان مي گويند«بايد بيايد»! هميشه اين جور وقتها غمباد مي كند . ساعتها در خود فرو مي رود كه چرا آدمها اين قدر خودخواهند ؟ دلش نمي خواهد زيباييها و چيزهاي بزرگ اين طوري قاطي خودخواهيها شوند . خودش حتا گاهي كه خسته مي شد مي نشست و با او درددل مي كرد . آيا او را براي اين مي خواست كه .... نمي دانست . فقط نمي خواست خودخواه باشد . به يك چيز اطمينان داشت : زيبايي ايمان مي آورد . خيلي وقتها با ديدن زيبايي سبك شده بود بدون اينكه حرفي زده باشد يا شنيده باشد . زيبايي خود حجت است . فقط دلش مي خواست او را ببيند ، نه در خواب كه در بيداري . خيلي شنيده بود آدمها او را طلب كرده اند ، او را ديده اند ، اما نشناخته اند . حتا مجال حرفي هم نيافته اند اما چيزي را كه مي خواسته اند به دست آورده اند ، حاجتشان روا شده . اما حيفش مي آمد براي حاجتي او را طلب كند .
زير لب زمزمه كرد : «گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم/چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي»


/ 0 نظر / 3 بازدید