ماییم و بخت خندان تا تو امیر مایی...

شاید یک دلیل اینکه وقتی می‌رویم مسافرت، به خصوص مسافرت‌های معنوی، راغب نیستیم برگردیم سر زندگیمان، تنبلی باشد. چون زندگی سخت است. کنترل می خواهد و برنامه ریزی، دست و پنجه نرم کردن با دیگران دارد و سر و کله زدن با مسائل و مشکلات.

زندگی کردن راه و رسمی دارد که اگر بخواهیم رعایتش کنیم، جوری مبارزه است با خویش و اگر نخواهیم سخت بگیریم، جوری فرار کردن از انسانیت است.

هر وقت به زندگی کردن و مشی درست فکر می‌کنم، حضرت امیر برایم مجسمه همه خوبی‌هایی است که در حد من نمی‌گنجد. عظمتی است که در ذهنم، در درون یک انسان نمی‌تواند لانه کند. شاید به همین دلیل نجف و حرمش هم فضای خاصی دارد، حال و هوایی متضاد. مثل دامن پدر بدون غربت و مثل بیت الله الحرام پر از فلسفه‌های غامض.

وقتی از این شهر، از این مکان خارج می‌شوی تازه می‌فهمی که درک نکرده‌ای. اما با نوازش و عنایت پدرانه نگذاشته که حسرت را در هنگام حضور بچشی. دوست دارم یکبار دیگر اجازه حضور دهد؛ این بار فقط با ذره‌ای معرفت.

/ 6 نظر / 3 بازدید
مریم

زیارت قبول رفیق، کلی دلمون براتون تنگ شده بود.

نیازی

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند به آسمان رود و کار آفتاب کند زیارت قبول

مهدوی

زیارت قبول.

مهاجر

سلام وبلاگ و محتوای اون خیلی جالب و مفیده. برایتان آرزوی موفقیت دارم. سری به کلبه حقیرانه من هم بزنید. اگه موافقی لینک کنم.

ایمان

سلام مریم داشتم از این ورا رد میشدم که وبلاگتو دیدم ، جالب بود ، امیدوارم موفق باشی . یه سر به منم بزن ، یه دیکشنری آنلاین ساختم که میتونه متن هم ترجمه کنه ، خیلی واسش زحمت کشیدم ، فکر کنم به درد بخوره... راستی اگه دیدی مفیده ، لطف کن تو وبلاگت معرفیش کن یا بهش لینک بده ، تا خودت و دوستات بتونین ازش استفاده کنین . شب خوش

مرضیه

سلام. کجا بودی؟ نکنه حج؟ خوب بوده باشه در هر صورت.