دل ليلي بيش از هر چيز به عشق محتاج است. حياتش و شوقش و دليل بودنش هموست. اما دلش كه خراشيده شده باشد، لاي خراشها ترديد لانه مي‌كند. نه كه ترديد از عشق. ترديد در خود، ترديد در افراد عشق. تا خراش ترميم نشود شايد او نتواند تمام و كمال دل ببندد، دوباره شروع كند.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اما ليلي چرا اينطوري نگاه مي‌كنی؟ اگر شيارها راه‎‎‌آبي شوند براي جاري شدن سريعتر عشق چه؟ اگر خراشها لايه‌اي از گوشت را برداشته‌اند، يعني تماس نفس عشق به رگها، به درون ليلي نزديكتر و سهلتر است. اما خطر آلودگي هم هست. بايد بيشتر دقت كند. بايد در هواي تميزتري بگذارد نفس عشق بوزد. اما اين شهر پر از دود است و ريا. پر از حساب و كتابهايي كه ليلي نمي‌فهمدشان. هرچقدر هم كه توضيح مي‌دهند ربطش را با شيارها، با نفس اول، با باد سرد استخوان سوز آخر و تنهايي هميشه نمي‌فهمد. فقط مي‌فهمد كه باز هم فرق دارد با بقيه. مي‌بيند كه اينبار هم امتحان شده. اما چرا خداي ليلي اينقدر سخت او را مي‌آزمايد؟ چرا با سخت‌ترين ضربه‌ها و تشرها او را نوازش مي‌كند؟ ليلي مي‌شكند.

شايد مي‌داند كه باز هم بلند مي‌شود. حتما مي‌داند. بلند شدن ليلي را دوست دارد. دوست دارد تماشا كند اين برخاستن بي‌رمق را. پس نظاره كن.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید