تلنگر دوست داشتنی...

در آسانسور را بستم و زدم طبقه یک. یکهو  شتاب گرفت و نیم طبقه افتاد،  تلفن آسانسور کنده شد و گرد و خاک ریخت کف کابین. شوکه بودم. حتا فرصت نکردم بترسم (ضربان قلبم تغییری نکرد). فقط داشتم به یک چیز فکر می کردم....

یعنی الان می شد که مرده باشم.

به همین راحتی. صبح اول وقت. با این همه برنامه ای که در ذهنم بود برای به انجام رساندن. با این همه فکرهایی که انگار اگر عملی نشود، دنیا به آخر می رسد. با این همه اطمینان به انجام وظایف. با این همه.... با این همه غفلت از لحظاتی که آبستن مرگ هستند.

و خدا هیچ تعهدی نکرده که وقتی تو خواستی می آیی. وقتش زمانی است که او بگوید... آیا وقتی هست؟

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
مهری

خدا رو هزار بار شکر که هیچ صدمه ای ندیدی. خدایا! شکرت

علی

سلام بنده مدیر وبلاگ مرجع وبلاگ نویسان استان اصفهان هستم به نشانی(http://borhan1390.ir/)علاقه مند هستم با وبلاگ نویسان فعال و دست به قلم همکاری محتوایی در موضوعات اجتماعی فرهنگی سیاسی و غیره... منتظر نظر شما هستم شماره تماس:09133185292