با آن همه حمله وقت و بی‌وقت که به خارک می‌شد، هنوز پناهگاهی نساخته بودند. صدای آژیر قرمز که بلند می‌شد، همه می‌نشستند به انتظار اتفاقی که قرار بود تا چند لحظه دیگر بیفتد. بیشترین کاری که از دستشان برمی‌آمد این بود که بروند کنج یک دیوار و چند نفری بنشینند؛ هم تسلایی باشند برای هم که تنها نیستند و هم قوت قلبی که دیواری هست.

آن شب چند نفری نشسته بودند پای تلویزیون و حواسشان را شش دانگ داده بودند به حرف‌های امام. صدای ضد هوایی‌ها مثل وزوز پشه زیر گوششان می‌گفت که هواپیماهای عراقی از بصره راه افتاده‌اند به سمت خارک. چند لحظه بعد صدای شلیک ناوهای دریایی بلند شد. می‌شد تخمین زد که حالا رسیده‌اند به فاو و نزدیک‌تر شده‌اند. اما حرف‌های امام زمین‌گیرشان کرده بود. متکاهای زیر سرشان را برداشتند و کشیدند روی سر و صورتشان. حیفشان می‌آمد بلند شوند. حالا بلند هم می‌شدند، کجا می‌رفتند؟ پناهگاه زیرزمینی که نبود دلشان خوش باشد. صدای توپ‌های اورلیکن اطراف جزیره که زمین را زیر پایشان لرزاند، از جا کنده شدند. هواپیماها بالای سر جزیره رسیده‌ بودند. درِ توری را کشیدند که بزنند بیرون و پناه بگیرند، نور سفید مهتابی چشمشان را زد و موج انفجار پرتشان کرد به گوشه اتاق. زمزمه صدای امام که به گوششان خورد، مطمئن شدند هنوز نفسی هست.

صبح مأموران برای شناسایی محل انفجار آمدند و عمق حفره میدانگاهی را وارسی کردند. سری هم به اتاق آنها زدند. تازه آن موقع فهمیدند دستپاچگی دیشب نجاتشان داده است؛ کنج دیواری که همیشه پناهشان می‌داد و دیشب فراموش شده بود، پر از ترکش‌هایی بود که آدمیزاده را آبکش می‌کرد.

 

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
حنيفيان

شما و دوستانتان كه كارتان كفتن و نوشتن از قدبلند هاست و روزتان را با نشان كردن قله هاي ايمان و اعتقاد شب مي كنيد؛ جطور تحمل مي كنيد اين كوتولكي ها و خودخواهي ها و خودبرستي هاي امروز را؟

مهری

جطور تحمل مي كنيد اين كوتولكي ها و خودخواهي ها و خودبرستي هاي امروز را؟ مریم این روزها گاهی خیلی خسته به نظر می رسد بر خلاف گذشته. و من می شناسمش و می دانم که خستگی اش جسمی نیست. پس تحملش هم خیلی سخت است.

مهری

پس تحملش هم خیلی سخت است. منظورم تحمل برخی موقعیت هاست نه تحمل مریم عزیزم. [گل]