از شمار دو چشم یک تن کم

 

عمو علی، عموی پدرم، مرد.

امروز که این خبر رسید، بعد از آه معمول آدم ها از شنیدن این طور خبرها و خدا بیامرزی گفتن و اینکه «راحت شد» - برای آدمهای در بستر افتاده- برای او جمله شیرین «خوب زندگی کرد»، به سر زبان ها بود.

مرد شوخ و خوش برخوردی بود که عشقولانه زندگی کرد. عیدها وقتی خانه آقاجون جمع می‌شدیم، همگی سری هم به این خانه پر از انرژی مثبت می‌زدیم. البته امسال من و خیلی های دیگرمان به دیدنش نرفتیم! عمو حال خوبی نداشت و به توصیه دیگران بهتر بود دور و برش خلوت باشد و فقط بزرگترها بروند به بازدید و عیادت.

مثل همه آدمها، غم و غصه هایش کم نبود؛ حداقل اینکه سه تا دامادش مرده اند و .... اما به نظرم همیشه با شرایطش خوب کنار آمد. البته خوبی زن عمو خودش موهبتی است؛ زنی آرام و همراه و خوش رو که حالا بیش از همه از این غم آزار خواهد دید.

 

همه می‌میریم و شاید از ما تا مدتی چیزهایی، خاطراتی، خوبیها و بدیهایی بر سر زبانها یا در ته دلها بماند....

/ 2 نظر / 2 بازدید
قیس

زن عموی پدرم را آنقدر می شناختم که می شود کسی را با بیست دقیقه دیدن در سال شناخت.اما بزرگترها مثالش می زدند برای خوش صحبتی ، مهربانی ،سلیقه و کدبانویی اش.دو ماه آخر در آی سی یو ی بیمارستانی بود که یک خیابان با خانه مان فاصله داشت.برای دلداری دادن به کوچکترین پسرش،تنها کسی که از خیل بچه ها و دامادها و عروسهایش هر روز می آمد و از پشت مانیتور نگاهش میکرد، عصر هر روز می رفتم بیمارستان.کم کم همانطور بیهوش روی تخت برایم بعد و شخصیت پیدا کرد.و آخرش... .گاهی اوقات حساب و کتاب که می کنم می بینم از من هیچ چیز نمی ماند. انگار نه انگار که کسی آمده و رفته.

مهری

خدا جایگاهی به مانند جایگاه اولیا خود را به او اختصاص دهد. انشاالله.