وسرا کانادا زندگی می کند. از دوستان دوره دانشجویی است. هنوز گاهگاهی باهم چت می کنیم و خبرها را مبادله می کنیم. دیشب بعد از مدتها باز وقتی دست داد و ساعتی باهم گپ زدیم. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

کمی دلخور بود. می گفت اینجا کسی ایران و فرهنگش را نمی شناسد! می گفت وقتی من می گویم ایرانیم، فکر می کنند یعنی عربم. کسی برایشان چیزی به درد بخور از ایران ندارد که بگوید. می گفت «جایی هست که شیرینی ایرانی می فروشند. گاهی می روم و می خرم. تازه فهمیده ام که همه آنجا را به اسم شیرینی عربی می شناسند! چرا؟ چون دفتر مرکزیش در دبی است.»

طبق معمول هم شروع کرده به داد و بیداد که «بابا، نخودچی اصلا یک اسم ایرانی است.»

برای همکلاسهایش از ایران و فرهنگ ایران و شعرا و علمای ایرانی می گوید. آنها هم هاج و واج نگاهش می کنند. خلاصه که قصه ای دارد.

حالا من هم موظف شده ام برایش سایتهایی که شعرهای حافظ و سعدی و نظامی را به انگلیسی ترجمه کرده اند یا از فرهنگ ایران نوشته اند، پیدا کنم و بفرستم.

ماموریت دیگرم این است که زودتر خودم را قوی کنم و ایران را بشناسم که بتوانم یک کتاب عالی شیرین درباره فرهنگ ایران، ایرانی و تاریخ ایران بنویسم! البته وسرای من زیادی به من ایمان دارد.

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
يه ديوونه

پس اين همه مغزايی که ميگن از ايران فرار کردن کجا ميرن؟

ای خواهر... دیگه اینجوریه دیگه... می دونی مشکل اصلی کجاست که ما همه این دردها رو می دونیم و به طرق مختلف برای هم تعریف می کنیم و لی هیچ کدوم قدمی برای رفع این مشکلات هر چند کوچک... جشن2500 سالیه شاهنشاهی رو که ... توی تخت جمشید بود، رژه می رفتند! پشت به پشت سربازان ساسانی سلجوقیان صفویان ... و شاه سام می دید و بزرگان از تمام دنیا تو اون جشن دعوت بودند اولین جراح قلب دنیا از فرانسه اولین انسانی که به ماه رفت و ... و حرفها بسیار است و...

عشق های خنده دار

کامنت پایینی مال من بود یادم رفت اسمم رو بنویسم!