نمی دانم به این جور آدمها چه می گویند. بعضیها می گویند شیرین عقل و بعضی می گویند دیوانه. اما هیچ کدام از اینها نیست. کلاه بافتنی بنفش بلندی سر می‌کند. زمستان و تابستان سرش نمی شود. همیشه یک جليقه طوسی کهنه می پوشد و یک توبره پر از کبریت روی دوشش می کشد. کبریت می فروشد. همه ش دهانش می جنبد، انگار وردی می خواند. کلماتش را زیاد نمی شود فهمید. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چند وقت پیش یک نفر می خواست مهربانی کند. رفت جلو و با لبخند اسکناسی گذاشت کف دست او. انگار فحشش داده بودند. دادش در آمد. یارو را صدا زد و پول را پرت کرد و گفت «مگه من گدام!» من و خیلیهای دیگر برای اولین بار بود که صدایش را می شنیدیم و کلمات واضحی از او به گوشمان می خورد. معلوم بود خیلی دردش آمده.

از آن روز خیلیها به چشم احترام نگاهش می کنند و کبریتهایش را می خرند. مرد تنها و عجیبی است. کسی از او چیزی نمی داند.

 

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
صادق

سلام اتفاقی وبلاگ شما رو ديدم جالب مينويسيد براتون آرزوی موفقيت ميکنم

شهلا

سلام. خوبی دوست خوبم موفق باشی فقط يه سوال شما رياضی می خونين؟ آخه من يه هم کلاسی دارم مريم برادران

parparvaaz

چه خوبه بعضی وقتها هم فلش را به سمت خودمان بگردانيم وآن موقع بپرسيم به اين جور آدمها چه می گويند ؟