رسول اکرم و حضرت امیر باهم در بازار راه می رفتند و خرما می خوردند. حضرت رسول هر چندتا هسته  خرمایش را یواشکی می انداخت توی جیب علی (علیه السلام). خرماها که تمام شد، گفت: بیا هسته هایمان را بشماریم. هرکس بیشتر داشت معلوم می شود شکمو است. علی (علیه السلام) گفت: اما من فکر می کنم هرکس خرمایش را با هسته خورده باشد، شکموتر باشد. حضرت رسول خنده اش گرفت. علی (علیه السلام) هم خندید.

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 4 نظر / 2 بازدید
امير محمد

سلام خسته نباشد بسيار عالی بود لطفا از اينها بازم بنويسيد با اجازه لينک شما رو بنده تو وبلاگم قرار ميدم يک طلبه از قم

سلام...دکتر صميمی رو وقتی ديدم دقيقا حسی رو که شما نوشته بودين داشتم و نتونستم برم جلو! ما اون ترم هسته ای داشتيم که ..وسر جلسه امتحان براش دعا کرديم(اون وقت تو بيمارستان بود).............درباره ی کتا ب ماهی خوندمش چيزای جالبی داره ولی ....بزرگی ميگه (وقتی نتونيد چيزهايی رو که می خوايد بدست بياريد مجبوريد چيزايی رو که داريد دوست داشته باشيد ).از نظر من اين نقص اين کتاب و کتابهای مشابه اونه!...خوشحال می شم به من هم سر بزنين ..تا بعد..

yegane

يادم رفت تو كامنت قبلي اسممو بنويسم

عشق های خنده دار

نبابا..