مرا معلم قرار ده...

دانشجویانم را دوست دارم، کنجکاویشان، سوالات تمام ناشدنی شان، حتی گاهی گستاخیشان که به هرحال اقتضای این سن و سال است. 

وقتی سرکلاس فقط گوش میدهند و به دلیلی، مثل تذکرات بعضی مقامات، سر به زیر میشوند، حالم گرفته میشود. فکر میکنم خودشان نیستند و این خوشایند نیست. دروغ چرا، شده از شلوغیشان عصبانی شوم. مثل جلسه پیش که حتی ناخواسته از دهانم پرید که «متاسفم.... هیچ انگیزه ای برای درس دادن نمیگذارید....» و بعد تا آخر کلاس مثل بچه مثبتها سرتاپا گوش شدند اما بعد از دست خودم دلخور شدم. دوست ندارم بچه ها قالب بخورند. چه بسا در همین شلوغیهاشان بهتر یاد بگیرند... من که خودم سر بعضی کلاسهای بخصوص دوره ارشد چنین بودم. رطب خوردن و منع رطب کردن!

معلمی کردن کار سختی است. اما آموختن دارد، بیش از آموزاندن. ظرفیت خودت را میشناسی و چیزهایی را تازه با گفتن میفهمی که فکر میکردی میدانی و نمیدانستی. وقتی چیزی میپرسند و مجبوری بگویی نمیدانم و باید مطالعه کنم، گاهی برق شادی را در چهره دانشجو می یابی و شاید نداند چه قندی در دل تو معلم آب میشود از کشف نادانسته ها و تلاش برای دانستن....

کلاس درس جای خوبی است برای تجربه عالمی فرای زمین اما روی زمین. خدا این نعمت را از معلم نگیرد... 

/ 3 نظر / 2 بازدید
نیازی

بی جهت نیست که گفته اند معلمی شغل انبیا است. کاش برای همه آنهایی که به طور واقعی معلمی را دوست دارن محقق شود. معلم جوان خسته نباشید

سجادم

سلام خیلی خوب مینویسی، دیدت و فکرتو خ دوس دارم چند وقت بود نیومده بودم خونتون هوای یکم منطق کرده بودم، اومدم اینجا بازم روحیه ....