صورتش را بين متكا كه از اشك خيس شده بود فرو كرد . نمي خواست صداي هق هقش را كسي بشنود . سومين سالي بود كه بدون او سالگرد تولد مي گرفت . فكر كرد تا سه سال پيش چقدر از به دنيا آمدنش خوشحال بود . چه قدر از زندگي لذت برده بود . چه قدر خوشبخت بود كه او را داشت و با او زندگي مي كرد . اما حالا ... . دلش لك زده بود براي ديدن دوباره او . براي اين كه بنشيند نگاهش كند ، دستهاش را در دست بگيرد و صدايش را بشنود . چشمهاش را بست و او را زير لب صدا زد . هر بار كه اسمش را مي آورد صداي جواب او را مي شنيد . صدا چنان واضح بود كه دلش لرزيد . بي آنكه چشم باز كند گفت «كاش خودت بودي .» و شنيد « خودم هستم . مگر نمي خواستي بيايم . خب آمدم . تولدت مبارك .» خنده تلخي كرد و گفت« دلم مي خواهد دستهايت را لمس كنم .» دستهاي او را روي شانه هاش حس كرد . دستهاي خود او بود . با همان شستي كه پهن تر بود و روي بندهاش تركش داشت . نفس كشيدنش را هم حس كرد . سرش را آورده بود نزديك و زير گوشش زمزمه مي كرد . فکر كرد شايد بتواند او را بياورد پيش خودش و نگه دارد . پیش خودش گفت «اين بار ديگر نمي گذارم برود .» صداي خنده او مستي را از سرش پراند . فهميد كه همين چند لحظه اي را كه پيش آمده بهتر است از دست ندهد . چه قدر گذشت نمي دانست . با صداي اذان بلند شد . چه قدر شاداب بود . احساس مي كرد چند سال جوان تر شده .
آنروز هركس از در وارد مي شد و مي بوسيدش مي گفت «چه قدر ريبا شده اي !» آنروز متولد شده بود و بهترين تولد عمرش را مي گرفت .

/ 0 نظر / 3 بازدید