اعتراف کودکانه

 

گاهی به مادرم غبطه می خورم. غبطه می‌خورم که همیشه امیدوار است و انگیزه زندگی کردن دارد. هیچ وقت از زندگی خسته نمی‌شود. یادم نمی‌آید شنیده باشم حوصله‌اش سر رفته، دیگر دوست ندارد غذا بپزد، کار خانه آزارش می‌دهد و ... هزار چیزی که شاید بسیاری از امروزی‌ها به نشان روشنفکری و امروزی بودن دارند.

گاهی به پدرم غبطه می خورم که این همه بدون توقع برای دیگران مایه می‌گذارد؛ چه بچه‌هایش و چه دوست و فامیل. هرکس به او رو بزند، جوابش را می‌گیرد، بدون منت. و اینکه صبور است، زیاد.

گاهی فکر می‌کنم چرا این همه خوبی پدر و مادرم به من کمرنگ رسیده یا شاید نرسیده باشد! این روزها زیاد فکر می کنم به اینکه چه باید می شدم و چه هستم....

امروز فاطمه تب خال زده بود، از ترس یاد مرگ. و به قول خودش «اگر خود مرگ بیاید، چه کنم؟ واقعا می‌میرم....» و چقدر این روزها باز این حس که چقدر مرگ نزدیک است، زمان کوتاه است و من هیچ نشده‌ام، سراغم را می‌گیرد. و می‌گذرم از اینکه چه چیزها به دست نیاورده‌ام، تنم می‌لرزد از شمارش اینکه چه چیزها که از دست نمی‌دهم، هر لحظه، هر روز ....

به خودم قول داده‌ام، هر چیز از دست برود، دل آدم‌ها را یادم بماند که از دست نروند. شاید این یکی را چند وقتی فراموش کرده بودم؛ فراموش کرده بودم هر دلی کلیدی دارد. شاه کلیدم را  گم کرده بودم.

 

/ 4 نظر / 2 بازدید
ایمان آرزه

سلام دوست عزیز ... از وب زیبای شما دیدن کردم، با سلیقه اید، خسته نباشید ... خوشحال میشم به من هم سری بزنید ... منتظر حضور و نظرات مکتوب شما هستم ... سپاس ...

آفتابـــــ گردان

بسم الله الرّحمن الرّحیم سلام[لبخند] روان نگاشته اید و بسیاری از جملاتش نزدیک احوال من است...