چه اندک شکرگزار

اتفاق بزرگی نبود از لحاظ میزان خسارت اما از این بابت که (1) دارم تجربه می کنم که چقدر می توانست نتیجه این اتفاق سخت تر هم بشود و (2) از این جهت که همین اتفاق کوچک چقدر اختلال در زندگی ساده من ایجاد کرده، اتفاق قابل ذکری است.

قصه این است که روز دوشنبه برای آنکه دیر نرسم به مقصد، راه همیشگی را گز کرده بودم و تند می رفتم که نمی دانم چه شد که پایم پیچید و رحم خدا باز به دادم رسید که ماشینی سر راهم بود و به آن تکیه زدم که پرتاب نشوم. که اگر این ماشین نبود احتمالا زانویم له شده بود!

خلاصه که به طرز عجیبی درد داشتم اما از انجایی که کلاس درس و دانشجو و جلسه مهمی برای بودجه در پیش داشتم بعد از چند دقیقه استراحت آژانسی گرفتم و راهی شدم تا شب...

بماند که شب در بیمارستان دکتر معیری چه چیزها که ندیدم و چقدر فرصت شکر دوباره نصیبم شد. اما در کمال ناباوری دانستم که قصه جدی است و باید پایم را گچ بگیرم! خلاصه انجا بود که باز یادم آمد آدمیزاده چقدر ظریف است و اگر فرشته نگهبان نباشد چه ها که هر روز در کمین ماست. گچ پلاستیکی را تجربه کردم و راهی خانه شدم.

غرض از این همه زیاده گویی اینکه همین ضایعه بسیار کوچک، شده معضلی در راه رفتن و رفع نیازهای عادی! این را نوشتم تا یادم بماند برای هر داشته ای چقدر باید سپاسگزاری کرد و ما چقدر کافریم.

 

/ 2 نظر / 32 بازدید
مهشيد

سلام وبلاگ شما را ديدم قالب ومطالب قشنگي داشت براي افزايش بازديد وبلاگت مي توني به آدرس زير ثبتش کني تا منم بتونم هر روز بهت سر بزنم محلي که وبلاگتو ثبت مي کني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان است و فوق العاده پر بازديد.

نرجس

من هم چند سال پیش چنین اتفاقی برام افتاد و دو هفته پام تو گچ بود. وقتی بازش کردم انگار داشتم پرواز می کردم. با هر قدم که برمی داشتم خدا رو شکر می کردم. ولی باز دوباره برام عادی شد... :(