گفت: «ليلی، ليلی چرا پايت را می‌کشی و می‌روی؟» خسته بود. گفت:«مگر ليلی هم خسته می‌شود؟» ليلی هم گوشت و استخوان است و روح. او هم توانش محدود است. گفت: «اما چرا پشتت خميده است؟» ليلی نگاهش کرد. چه می‌گفت؟ وقتی کوله بارش را نمی‌ديدند. وقتی بار ليلی شدن را نمی‌توانستند بفهند. فکر کرد: «چطور ليلی صدايش می‌کنند و ....»

اما خدا گفت: «سکوت کن. اگر می‌خواهی به من نزديک شوی، خودت را به من شبيه کن. مگر مرا چقدر می‌شناسند. همين خود تو. اما صدايم می‌زنید و من دوستتان دارم.» ليلی سکوت کرد. او هم همه را دوست داشت. آدمها را که از جنس خاک بودند و نور و آب و آتش. اصلا ليلی با دوست داشتنهایش تعريف می‌شد. مجنون اين را می‌دانست؟ ليلی ليلی بود در هر حال. مهم همين بود برايش.

و نسيم وزيد. اين تاييد خدا بود. ايستاد و گذاشت نسيم درون روحش بپيچد؛ پيچک عشق بود.

 

/ 3 نظر / 2 بازدید
mersad

سلامی به وسعت عشق به گرمی افتاب...بهشت گمشده دوباره امد و منتظر حضور شماست وبی شما هیچ است..به امید دیدن یار .... یاحق

دختری عاشق باران

سلام ...مطلب زیبایی بود ... بعدا حتما سر فرصت مطالب وبلاگت رو می خونم ...یه جورایی خوشم اومده از نوشته هات ...عاشق و سربلند باشی ... خونه بارونی من رو با قدمهات عطر آگین کن

طرفدار

سلام.... وبلاگت خيلی ملس و با حال ......تونستی يه سری هم به ما بزن......يا حق ....