به سعی خود نتوان برد ره به گوهر مقصود

 

وقتی کودک بودم چقدر دلم می‌خواست بتوانم میله بالا سرم را در اتوبوس بگیرم. پا بلند می‌کردم و به زور می‌خواستم دست کشیده‌ام را به میله برسانم. نمی‌رسید و من از رو نمی‌رفتم. باز هم می‌کشیدم خودم را به سمت میله. گاهی در آغوش گرم پدر موفق می‌شدم برسم به این مقام آرزوها. انگار اینطوری ثابت می‌کردم بزرگ شده‌ام. احساس غرور کودکانه‌ام وقتی کامل می‌شد که نسیم از پنجره نیمه باز موهایم را به هم می‌ریخت و صورتم را قلقلک می‌داد. پدرم را نگاه می‌کردم که موهایش آشفته است و موهای من هم. دستم را کنار دست پدر می‌گذاشتم و میله را سفت می‌گرفتم، انگار اگر رهایش کنم، می‌افتم! و بزرگ می‌شدم.

حالا دستم را به میله می‌گیرم و لبخند می‌زنم به کودکی که دستش را می‌کشد به سمت میله‌ها؛ انگار کش می‌آید. در دلم به او می‌گویم: زیاد طول نمی‌کشد. صبر داشته باش. آرزوهایت را بزرگ کن. اما خیلی زود به خودم نهیب می‌زنم «خودت را فراموش نکن.»

آرزوی آدم‌ها به اندازه خودشان است، به اندازه فهمشان، به اندازه درکشان. یادم می‌افتد که چه آرزوها که نداشتم و امروز برایم خاطره‌های شیرین اند و لبخند به لبم می‌آورند. آن وقت‌ها چقدر برایم حیاتی به نظر می‌رسیدند. انگار اگر محقق نمی‌شدند، زندگیم را فلج کنند یا مرا از رشد بیندازند! بعضی هم چقدر پیش پا افتاده‌اند و آن روزها چقدر مهم. حالا که گاهی مادر با آب و تاب تعریفشان می‌کند، شرم می‌کنم، می‌خندم و یاد نگاه خدا می‌افتم. در دل می‌گویم «می‌دانم بزرگ ترینی و آرزوهایم کوچک. اما من همه دلخوشیم به این خواستن‌هاست، به این احساس نداشتن‌ها. آنوقت می‌دوم، می‌طلبم، انگار نزدیک به آخر دنیاست و اگر دستم نرسد به آنچه خواسته‌م ....»

کسی زیر گوشم زمزمه می‌کند «خدا به حضرت عیسی گفت: نمک آشت را هم از من بخواه.»

و من باز هم احساس می‌کنم، چقدر محتاج قد کشیدنم....

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
عشق های خنده دار

هر سبزه خیال قد کشیدن دارد هر ناله تأمّل رسیدن دارد...

جواد

بسیار زیبا بود