او آب به ما داد و کنون حاصل کشتیم...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

«فرصت دهید گریه کند بی‌صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه‌کنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشک‌ها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌کنی
تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار می‌کشم
آن یوسفم که ناز خریدار می‌کشم»

                                      عليرضا قزوه

 

/ 1 نظر / 2 بازدید
سكوت سرد

وقتي نيست . . . نه هست هايم آنچنان كه بايدند ، نه بايد ها ... ! ميداني ؟