پرواز

از سر و صدای پر زدنهای پر هراسش بیدار شدم. تلاش می کرد خودش را روی لبه درب آلومینیومی پنجره اتاقم نگه دارد. چند روزی است که منتظرم این بچه هم از لانه بیرون بزند. روبروی پنجره اتاقم در جدار دیوار لانه پدر و مادر اوست. من شاهد از تخم بیرون زدنش، جیک جیک کردنش، دانه از حلق مادر خوردنش، مراقبتهای پدر و مادرش بوده ام و چند روزی است که هی می گویم: پس چرا وقت پر زدنش نمی رسد؟ بزرگ شده است و توی لانه جای کافی برایشان نیست.

امروز بالاخره لحظه تاریخی رسید. مادر روی پشت بام لانه و پدر نزدیک به کودک تازه در حال پرواز کشیک می کشیدند تا او یاد بگیرد چطور تعادلش را حفظ کند و نترسد. باید می توانست، چاره ای نبود. چاهی کوچک پر زد و رفت جایی دیگر و مادر و پدرش هم. انگار لحظه بلوغ و آگاهی برای همه موجودات با جسارتی همراه است که اگر نباشد جریان زندگی متوقف می شود.

/ 0 نظر / 79 بازدید