ای مسیحای سامرا، هادی/ آفتاب مسیر ما هادی...

1

دو روزی است که کودکی به جمع ما پیوسته است. این روزها به حرکات و سکنات او زیاد می نگرم. هنوز چشمهایش دنیایی نشده و ما را نمی بیند اما گاهی می خندد و گاه می گرید، گاهی به هم فشرده می شوند گویی صحنه ای هولناک دیده باشد و گاه با نگاهی به سان خواب خرگوشی با لبخندی عشوه گری می‌کند. انگار چیزهایی دیگر و کسانی یگر را می بیند. وقتی بیدار است و در تخت است و کسی دور و برش نیست، احساس ناامنی می‌کند، کمی دست و پا می زند و بعد می گرید. در آغوش به راحتی مدتها بیدار می ماند و تقاضای دیگری هم ندارد. او موجودی واقعی است که هنوز چیزی برای پنهان کردن ندارد. از کارهایی که می کند ابایی ندارد و در عالم خویش بزرگ می‌شود و ما سعی می کنیم کم کم با عالم ما خو بگیرد.

2

گویا روزی که ما وارد عالم دیگر می‌شویم با چند اتفاق مواجه می شویم: ورود به عالمی که نمی شناسیم و با آن بیگانه هستیم. این بیگانگی ترسناک است، احساس ناامنی می‌آورد. به نقل از امیرمومنان مردم از چیزی که نمی دانند و نمی شناسند، می ترسند.

و دیگر مواجهه با واقعیتی که هر روز سعی کرده ایم پنهانش کنیم و با چیزهایی خو کنیم که به آرامش روزمره و دنیایی ما کمک کند. حالا وارد جایی می‌شویم که مانند نوار موبیوس وارونگی اتفاق افتاده و چیزهایی می بینیم که گاه از نگرانی لو رفتن در لایه های جان پنهانش کرده ایم.

3

احساس می کنم آغوش مادر معنوی و سلامت نفس تنها راه آرام بخشی است که اگر عاقل باشیم برای آن روز فراهم می‌آوریمش...

/ 0 نظر / 48 بازدید