کاشف به عمل آمد که مادربزرگ نوه اش را دزدیده! چرا؟ از عشق زیاد!

از وقتی علی به دنیا آمده بود، مادربزرگ مهربان او را از دست مادرش می گرفت و با خودش می برد به اتاقی. کسی را هم راه نمی داد. از همان اول به شیرخشک عادتش داده بود. می نشست و زل می زد به صورت گرد و سفید علی. تا جایی که دیگر بچه از گریه و زاری نزدیک به تشنج برسد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بالاخره مادر و پدر علی صبرشان سرریز شد. خط و نشان کشیدند که از پیش آنها می روند. مادربزرگ هم گفت «بروید. خودم حاضرم برایتان خانه می خرم. ماشین می گذارم در اختیارتان که هرجا می خواهید بروید. اما علی را به من بدهید.»

مگر می شد؟ تا آن روزی که فهمید رفتن آنها جدی است. علی را برداشت و رفت توی اتاق و در را قفل کرد و تهدیدشان کرد اگر بخواهند علی را ببرند، از پنجره می اندازدش پایین!

این جدال 13 ساعت طول کشید. نیروی انتظامی هم وارد عمل شد که ده ساعت سر کار ماندند. تا اینکه مادربزرگ کمی آرام شد و به تهدید مامورها بچه را به آنها داد. اما خودش راهی CCU شد.

خلاصه چون این داستان را در صفحه حوادث روزنامه ننوشته بودند و در خانه یکی از همکاران اتفاق افتاده بود، من این رسالت را به عهده گرفتم! به هرحال به قول آقای دکتر این چیزی که همه می گفتند عشق زیادی، یک جور بیماری بود که در صورت مداوا نشدن به جنون منجر می شود.

                            

/ 0 نظر / 3 بازدید