استاد پير است، پير نوشتن. سيگار پشت سيگار روشن مي‌كند. عصبي است. چاي پر رنگش را يك قلپ مي‌خورد و باز از نامراديها مي‌گويد. قرارداد كتاب جديدش پر از دغلكاري بوده و حالا دبه كرده‌اند و در اين معضل بي‌پولي و مشكلات زندگي، دست خالي مانده. مي‌گوييم بي‌خيال باشد و خودمان خوب مي‌دانيم چه حرف نامربوطي! مي‌خندد و از قصه‌هايش در راهروهاي دادگاه و مشكل جديدش در دارايي تعريف مي‌كند. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تعريف مي‌كند كه وقتي عيال خدا بيامرز بود، نمي‌گذاشت آب توي دلش تكان بخورد: «مي‌دانست دست و پا چلفتي‌ام و كاري ازم نمياد جز همين قلم زدن. حتا تعميرات خانه را خودش راست و ريس مي‌كرد. خدا بيامرزدش.»

مي‌گوييم چه خبر از كارهاي جديد؟ دو دفترچه مي‌گذارد جلويمان. دو كار يكي درباره نجم الدين، استاد عطار، و يكي زندگينامه فردوسي براي نوجوانان و جوانترها نوشته. كارهاي پرمايه‌اي است. ولي مي‌ترسد به هر ناشري بسپرد. مي‌گوييم بدهد به ما، همه كارش با ما. «قبول؟» باز مي خندد. صداي خنده‌اش هم خش دارد از بس سيگار كشيدنش چند برابر شده!

انگار انرژي گرفته. به تكاپو افتاده. براي چندمين بار بلند مي‌شود. دنبال چيزي براي پذيرايي مي‌گردد و پيدا نمي‌كند. مي‌خندد و باز مي‌نشيند كه از خاطره‌هايش بگويد. اينها شيرين‌ترند براي ما، خودش هم مي‌داند. 

با ما مي‌آيد تا سوار ماشين شويم. مدتي است انگار از خانه هم بيرون نيامده. خودش را حبس كرده كنج اين خانه كه از اين قيل و قالها در امان باشد. مي‌ماند تا كاملا دور مي‌شويم. استاد ايوبی پيرمرد نازنيني است كه روز به روز عزلت نشين تر مي‌شود!

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
شاگرد

یا هو سلام • خوش‌حال‌م که این‌جا را پیدا کردم. • استادِ عزیز را که گفتی، اگر نشانی از کتاب‌های‌ش برای هم‌چو منی که نمی‌شناسمش-برای آشنایی- می‌دادی به‌تر بود. • سعی می‌کنم ترک نکنم این‌جا آمدن را. موفق باشی یا علی مددی