داستان سوم

سانسورچی، نوشته لوئیسا والنسوئلا

دوستش نداشتم. خیلی تلخ بود. شاید هم طعمش به خاطر ماهیت سیاسی اش اینطوری بود. نمیدانم. ساختار داستانی اش البته خوب بود. اما قصه اش به دلم ننشست. قصه مردی که به امید سانسور کردن نامه ای که خودش فرستاده بود، وارد این حرفه شد اما قصه افتادن خیاط در کوزه شد...

قصه کمتر از 3 صفحه است. شاید برای چنین موضوعی این همه ضربتی نوشتن مزیتی است که این همه تلخ در کامم نشسته. آنقدری که دیروز این قصه را خواندم و امروز نتوانستم بعدی را بخوانم. تلخی اش بد در کامم نشسته.

قوت داستان شاید یعنی همین... نمیتوانم خیلی درباره این داستان حرفی بزنم. از آن داستانهایی است که باید چند نفری خواند، تحلیل کرد تا فهمید!

به قول دکتر یمنی، چیزی را که راحت می خوانی، بگذار کنار. کاری ارزش خواندن دارد که تو را به چالش بکشد.

/ 1 نظر / 2 بازدید
افشین

سلام خوبی وب خوبی داری به وب منم یه سری بزن