گوشه دنجی باشد و کتابی و فراغتی

کمی خسته بودم و دلم جایی می خواست کمی بنشینم به دور از هیاهو. کتابی بردارم تورقی کنم و بروم در دنیای خودم و یادداشتی از احساسم در آن روز بنویسم.

از کنارش گذشتم... برگشتم... نگاهی انداختم به پله هایی که بیست تایی می شدند و انتهایش معلوم نبود چه جور کافه ایست. دیوارهایش اطلاعیه هایی از تئاتر و نشست و کتاب داشت و کاه گلش کرده بودند. باز رفتم و برگشتم و پله ها را رفتم تا آخر.

تقسیم بندی داشت و با اینکه پر از آدم بود شلوغ به نظر نمی رسید. وارد همان ورودی اول شدم و نشستم سر میز آخری که دو نفری بود و کنارش دو مرد داشتند بحث می کردند و یک میز دیگر هم داشت که خالی بود. قفسه های کتابش مرا نگه داشت و وقتی یکی را برداشتم، نشستم...

لحظات خوبی بود؛ در حالیکه در محوطه کناری ام استادی با نوقلمان داستان نویسش گعده ای داشت و حرفهایشان را گاهی گوش میدادم...

** کافه کتاب ملکوت در کریمخان- عصر روز چهارشنبه

/ 0 نظر / 202 بازدید