بخشی از کتاب در حال نگارش درباره دکتر مهرمحمدی

صندلی عقب ماشین نشسته بودم و دل توی دلم نبود. روزهایی که پدر در مزایده شرکت می‌کرد یکی از هیجان انگیزترین روزهای زندگیم بود، به شرط آنکه پاداش شیطنت‌هایم در خانه، همین باشد که به درخواست مادر، همراه پدر شوم. ظهر که پدرم برای ناهار و استراحت می‌آمد خانه، مرا با خودش می‌برد دم مغازه که در خانه آرامش بیشتری حکمفرما شود و حالا بخت با من یار بود و یکی دیگر از تجربه‌های باشکوهم داشت شکل می‌گرفت.

مزایده در سازمانی دولتی بود. ماشین‌های مستعمل یا از کار افتاده سازمان را به مزایده گذاشته بودند. زیاد پیش می‌آمد که با پدر برای شرکت در چنین مزایده‌هایی همراه شوم. اما بعضی سازمان‌ها اجازه نمی‌دادند من که بچه‌ای هشت، نه ساله بودم همراه پدر بروم. آنوقت محکوم بودم توی ماشین منتظر بمانم تا بیاید. گاهی آنقدر طولانی می‌شد که فکر و خیال به جانم می‌افتاد که «نکند مرا گذاشته‌اند و رفته‌اند یا فراموشم کرده‌اند؟ نکند تقاص شیطنت‌هایم باشد؟»

باز هم از رو نمی‌رفتم و هربار که می‌فهمیدم مزایده در کار است، به اصرار همراه پدر می‌رفتم. گاهی هم اصرارهایم برای حضور با پدر موجب می‌شد تلاش کند که مرا با خودش وارد سازمان کند و نتیجه بخش هم بود؛ ماشین‌های قراضه و جمعی از افرادی مانند پدرم و صاحبان سازمان. به چشمم عظمتی داشت. گفتگو بود و مزایده و چانه زنی. لحظه شیرین برنده شدن پدرم در مزایده به همه چیزش می‌ارزید. یکباره پنجاه دستگاه ماشین اوراقی به نام پدر می‌خورد و شادمان بیرون می‌زدیم و حالا نوبت هنرنمایی من بود. ماشین‌های فرسوده را بکسل می‌کردند که ببرند و من پشت یکی از این ماشین‌ها به اختیار خودم می‌نشستم و در عالم کودکی با نگه داشتن فرمان نمی‌گذاشتم ماشین چپ کند. وقتی ماشین را سالم به مقصد می‌رساندم، احساس شعفی داشتم.

از نظر من زندگی همین است؛ جریانی که هست و نقش من در آن استفاده از موقعیت و حفظ تعادل آن است. والاّ هیچ الگوریتمی ندارد؛ مجموعه قطعات به هم پیوسته است که وقتی برمی‌گردم نگاهش می‌کنم می‌بینم قطعات خراب هم دارد اما تکه‌های بعدی گاهی درست از آب درآمده‌اند بلکه همانها سازنده و خوب بوده‌اند.


/ 0 نظر / 171 بازدید