محمدحسين به پری نگاه می‌کرد و شعر می‌گفت. با او که بود، شعرهايش رنگ و بوی ديگری داشت. شعرش که تمام می‌شد، انگار کوه کنده باشد همه بدنش درد می‌کرد. از شيره جانش کلمه‌ها می‌ريخت توی قالب شعر. پری شعرها را دوست داشت. محمدحسين می‌گفت «نمی‌دونم چرا اينجوری ميشه! من برای تو نمی‌گم. برای....» و می‌ماند که چه بگويد و چطور بگويد. پری می‌فهميد. لازم نبود زياد توضيح بدهد.

پری قرار بود برود سر زندگيش! آن شب تا صبح پری محمدحسين را که روی پا بند نبود می‌رساند خانه و محمد حسين پری را که دل دل می‌کرد می‌برد تا دم عمارتی که روزی خانه اميدش بود. سپيده زد و ديگر پری بايد می‌رفت.

خبر داده بود که می‌آيد. برای آخرين بار می‌آيد که هم را ببينند و خداحافظی کنند. محمدحسين کنج اتاق نشسته بود. چراغ يکباره خاموش شد. يقين که او ديگر نمی‌آيد. تا صبح در تب سوخت و وداع را در دل کرد.

خواب ديده بود که بالای کوهی بلند طبل می‌کوبد؛ طوری که همه مردم صدای آن را می‌شنوند و خودش از اين صدا متعجب بود. تعبير شهرتی بود که برای محمدحسين می‌آمد.

و او شد شهريار. اما خدا وکيلی «بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد...» 

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
یه دوست

مری حسودیم میشه بهت! من دیگه عاشقی کردن یادم رفته. حوصله سختی ها و دیوونگی هاشو ندارم. چه که نمی گذشت! بدجوری بهت حسودیم میشه. کاش یه روز دیگه بشه مثل اون موقع ها بفهمم چی می گین! می دونم تو هم مثل "ر" ای و حالت از این اراجیف بهم می خوره. الان اگه "ر" بود حتما کلی عصبانی میشد و چندشش می شد و لابد تو هم. الان هم می دونم سه روز دیگه که از تو مد وبلاگ تو بیام بیرون،اینا رو بخونم، کلی مسخره می کنم خودمو! به هر حال الان دارم تو مرداب دست و پا می زنم و دنیایی که توشم به اندازه زمین تا آسمون با مال تو فرق می کنه! پس محض رضای اون که می پرستی برام دعا کن! چقدر راه باید بیام؟ مری! بدجوری بهت حسودیم میشه! حق من اینجاست؟

منم

اونی که ميخوام راجع بهش بگم شما ميشناسين. منم شايد بشناسين. موافقم. من حتی فکر ميکنم بيستون وجود منو اون کنده،‌ و حالا شهرتش رو من ميبرم