آقای حسینی یکی از شاگردهایم است. شاگرد که چه عرض کنم، یه جورایی استادم است. چهارتا بچه دارد. همین روزها اولین بچه اش باید خودش را برای کنکور آماده کند.

آقای حسينی شش کلاس درس باقیمانده اش را بعد از سالها خوانده و امسال دانشجوی نرم افزار دانشگاه علمی کاربردی است. تازه نادل گران است که چرا دانشگاه سراسری قبول نشده! «نمی دونستم نمره منفی داره. همه تستها رو زده بودم. والا قبول می شدم.» وقتی می بینمش شرمم می آید. پنج دقیقه به شروع کلاس پشت در است. از میدان خراسان می آید اشرفی اصفهانی. آن هم پنجشنبه ها و جمعه ها که سر کار نمی رود. مدار که می بندم و توضیح می دهم شگفت زده نگاه می کند و گاهی با تعجب «احسنت» می گوید. بچه ها از دستش شاکی می شوند! اما او برای من آدمی است که دل زنده ای دارد. با آن موهای تک و توک سفید و دستهای کارکرده اش شاگرد نازنینی است که برایم استادی می کند. این هفته سر کلاس چشمهایش پر از خواب بود. کمتر هیجان زده می شد و ساکت و آرام فقط ناظر فعالیت بچه ها بود. به هرحال این ترم با دیدن او هوس درس خواندن و سر کلاس نشستن بدجوری به کله ام زده. از او خجالت می کشم.

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 0 نظر / 3 بازدید