مجنون به غار خود بود و ذکر لیلی گرفته بود. لیلی به در غار رسید. مسرور شد که مجنون، پر اوست. 

شنيد « خوب بنگر و حال خویش و حال او دریاب. هر دو بر غیر صراط هستید. مجنون چنان غرق غم خویش است که نه خود بیند و نه لیلی. و لیلی چنان غرق شادی که نه خود بیند و نه مجنونی.»

 

 

 

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
صابر

سلام.....مریم جان برای بار اول از سر تا ته یک وبلاگ رو خوندم ....هم زیبا نوشته بودی و هم اینکه نوشته هات ارزش خوندن داشتن ...امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی .....به دیدن ما هم بیا

payam

سلام. وبلاگ ساده و قشنگی داري. هم خوب نوشتی هم چيزای خوب. شاد باشی و بهروز. به من هم سر بزن.