﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>وقتي نيست ...</title>
    <description>sabra's description</description>
    <link>http://sabra.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مریم برادران</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 10:17:38 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>یادداشت کامو در جواب به یک ناامید</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;می&amp;zwnj;نویسی که جنگ لهت کرده، که دلت می&amp;zwnj;خواهد بمیری، اما آنچه نمی&amp;zwnj;توانی تحمل کنی این حماقت عمومی، این عطش جبونانه به خونریزی و این ساده&amp;zwnj;لوحی جنایتکارانه است که هنوز باور دارد مشکلات بشری را می&amp;zwnj;توان با خون حل کرد. نامه&amp;zwnj;ات را می&amp;zwnj;خوانم و درکت می&amp;zwnj;کنم و آنچه واضح&amp;zwnj;تر از همه درک می&amp;zwnj;کنم این تضاد میان پذیرش سهل مرگ خودت و بیزاری&amp;zwnj;ات از مرگ دیگران است. این نکته ارزش شخص را نشان می&amp;zwnj;دهد و او را در ردیف کسانی قرار می&amp;zwnj;دهد که می&amp;zwnj;توان با آنان سخن گفت. راستی چگونه ما می&amp;zwnj;توانیم از گرفتارشدن در چنگ یأس بگریزیم؟ آنانی که دوستشان داریم بیش از این در خطر بیماری، مرگ، یا دیوانگی بوده&amp;zwnj;اند. اکثر ارزش&amp;zwnj;هایی که زندگی&amp;zwnj;مان بر آنها استوارند فرو ریخته&amp;zwnj;اند اما هرگز همه آنهایی که دوستشان داریم به یکباره و همزمان با هم در معرض تهدید نبوده&amp;zwnj;اند. ما هرگز پیش از این چنین یکپارچه به دست نابودی سپرده نشده بودیم. من تو را می&amp;zwnj;فهمم اما از آنجا به بعدش که می&amp;zwnj;خواهی زندگی&amp;zwnj;ات را بر بنیان این یأس قرار دهی یا باور کنی که همه&amp;zwnj;چیز به صورت یکسان بی&amp;zwnj;معنی است و پشت نفرتت سنگر بگیری، دیگر با تو موافق نیستم. چون یأس تنها یک احساس است و نه وضعی ابدی، نمی&amp;zwnj;توان در یأس ماند. احساسات باید جای خود را به درکی روشن بسپارند. می&amp;zwnj;گویی: &amp;laquo;و تازه، چه باید کرد؟ و من چه می&amp;zwnj;توانم بکنم؟&amp;raquo; اما سوال را نباید این&amp;zwnj;طور شروع کرد. تو هنوز به فرد معتقدی، چون نمی&amp;zwnj;توانی آنچه را که هم در اطرافت و هم در خودت ارزشمند است دریابی. اما این افراد کاری از دستشان ساخته نیست و در نتیجه تو از اجتماع ناامید می&amp;zwnj;شوی. به یاد داشته باش: تو و من این جامعه را بسیار پیش از آغاز این فاجعه رد کرده بودیم؛ ما می&amp;zwnj;دانستیم که کار این جامعه ناگزیر به جنگ می&amp;zwnj;کشد، ما هر دو منکر وضع و اوضاع جاری بودیم و هر دو احساس می&amp;zwnj;کردیم که میان ما و این جامعه وجه مشترکی نیست. امروز هم این همان جامعه است و به همان انتهای منتظرش رسیده است و چون بی&amp;zwnj;غرضانه بنگری، می&amp;zwnj;بینی که برای مأیوس&amp;zwnj;بودن امروز دلیلی بیش از 1928 نداری. در واقع، دلایل مایوس&amp;zwnj;بودنت نه بیش و نه کمتر از آن زمان، بلکه درست به اندازه همان زمان است. چون خوب بیندیشی، آنان که در سال 1914 به جنگ می&amp;zwnj;رفتند برای نومیدشدن دلایل بیشتری داشتند، چون درکشان از مسایل به روشنی ما نبود. اما پیش از هر چیز باید از خودت بپرسی که آیا واقعا همه کارهای لازم را برای پیشگیری از این جنگ انجام داده&amp;zwnj;ای یا نه. اگر انجام داده&amp;zwnj;ای، پس این جنگ ناگزیر بوده است و دیگر کاری از تو برنمی&amp;zwnj;آید. اما برای من مسلم نیست که تو خودت یا هریک از ما، آنچه را که باید انجام داده باشیم. آیا نمی&amp;zwnj;توانستی از آن پیشگیری کنی؟ نه، این درست نیست. کافی بود که به موقع در پیمان ورسای تجدیدنظر می&amp;zwnj;شد. این کار انجام نشد و مساله همین است. &lt;br /&gt;هنوز فرصت هست که اعمال غیرعادلانه&amp;zwnj;ای را که به اعمال غیرعادلانه مشابه دیگر انجامیده است رد کنیم و در نتیجه این اعمال را هم از الزامی بودنشان ساقط کنیم. هنوز کار مفید و موثری هست که بتوان انجام داد. کاری هست که از دستت برمی&amp;zwnj;آید، تردید نداشته باش. هرکسی حیطه نفوذی برای خودش دارد که یا به محاسنش یا به معایبش مربوط است اما به هر حال فرقی نمی&amp;zwnj;کند. این حیطه نفوذ وجود دارد و می&amp;zwnj;توان از آن بدون واسطه سود برد. کسی را به شورش ترغیب نکن. باید در مورد خون و آزادی دیگران محتاط بود اما تو می&amp;zwnj;توانی 10 یا 20 نفر را قانع کنی که این جنگ اجتناب&amp;zwnj;ناپذیر نبوده و نیست، که راه&amp;zwnj;هایی برای پیشگیری از این جنگ هست که هنوز آزموده نشده است که ما می&amp;zwnj;توانیم این حرف را بگوییم، در مواردی می&amp;zwnj;توانیم بنویسیم و در موارد لزوم فریاد بکشیم. این 10 یا 30 نفر به نوبه خود این حرف را برای 10 نفر دیگر بازگو خواهند کرد که آنها نیز همین&amp;zwnj;ها را تکرار می&amp;zwnj;کنند اگر تنبلی مانعشان می&amp;zwnj;شود جای بسی تاسف است، اما تو می&amp;zwnj;توانی با 10تای دیگر شروع کنی و وقتی آنچه را که از دستت برمی&amp;zwnj;آید در حیطه&amp;zwnj;ات انجام دادی، آن وقت می&amp;zwnj;توانی بنشینی و هرقدر دلت می&amp;zwnj;خواهد در یأس فرو بروی. این را بفهم. می&amp;zwnj;توان از مفهوم زندگی در کل نومید شد، اما نه از شکل&amp;zwnj;های خاصی که به خودش می&amp;zwnj;گیرد. می&amp;zwnj;توان از هستی نومید شد، چون هستی در ید قدرت ما نیست، اما نه از تاریخ که در دست فرد است. افراد هستند که امروز ما را می&amp;zwnj;کشند. چرا نباید افراد کاری کنند که جهان با صلح قرین باشد؟ باید کار را شروع کرد و به هدف&amp;zwnj;های مرعوب&amp;zwnj;کننده و دور از دسترس نیندیشید. پس درک کن که جنگ همان&amp;zwnj;قدر که ساخته و پرداخته شوروشوق جنگ&amp;zwnj;طلب&amp;zwnj;هاست، ساخته و پرداخته نومیدی کسانی که از آن بیزارند نیز هست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabra.persianblog.ir/post/1224</link>
      <author>مریم برادران</author>
      <comments>http://sabra.persianblog.ir/comments/6650/9461012/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6650.post-9461012</guid>
      <pubDate>Fri, 18 May 2012 10:17:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>... مورچه گفت: گاهی فراموش می کنم که هستی...</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;کمی غر می زند. اصلا به نظرم زنگ زده که همین کار را بکند. من هم حالم دست کمی از او ندارد. فرق عمده ما این است که چند دقیقه پیش پسر جوانی را دیدم که&amp;nbsp;روی ویلچر نشسته بود. کمی چشمانم را باز کرد روی داشته&amp;zwnj;هایی که اغلب فراموش می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabra.persianblog.ir/post/1223</link>
      <author>مریم برادران</author>
      <comments>http://sabra.persianblog.ir/comments/6650/9433658/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6650.post-9433658</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 17:58:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>میان ماه من تا ماه گردون ... تفاوت از زمین تا آسمان است</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;درباره یک چریک عاشق تحقیق می&amp;zwnj;کنم و می&amp;zwnj;نویسم. نمی&amp;zwnj;خواهم از او قهرمان بسازم &amp;ndash;که فی نفسه هست- اما همه دلسوزیم از این است که کاش آنقدر دستنوشته روزانه داشت که می&amp;zwnj;شد بدون دخالت قلم دیگری، آن را کنار هم چید و در اختیار دیگران قرار داد. نامه&amp;zwnj;ها و یادداشت&amp;zwnj;هایش آنفدر جذاب&amp;zwnj;اند که اعتراف می&amp;zwnj;کنم گاهی کپ می&amp;zwnj;کنم، کم می&amp;zwnj;آورم. اما حیف که کافی نیستند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دیروز که رفتم نمایشگاه، چشمم به دنبال کتابهایی شبیه به او بود. یک کتاب از چه گوارا &amp;laquo;خاطرات موتورسیکلت&amp;raquo; و یک مجموعه عکسش را خریدم که با کیفیت خوب و با قیمت مناسب چاپ کرده بودند. به هرحال کتاب چه گوارا از یادداشت&amp;zwnj;های اوست و نامه هایش. به همین خاطر که از چشم خود اوست و بیان احساسش در لحظه، ارزشی فوق العاده دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;کاش ما مردم شفاهی هم کم کم به نوشتن نزدیک شویم. چقدر این روزها تأسف می خورم از حقیقتی که در سینه ها حبس می شود و تاریخی که دیگران می&amp;zwnj;سازند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;این روزها سرم گرم چریک عاشقی است که لحظات خوشی را برایم می&amp;zwnj;سازد. هرچند نمی&amp;zwnj;دانم کار چقدر قابل چاپ خواهد شد. بعضی عقلا می&amp;zwnj;گویند زحمتی بی حاصل است. اما دامی است که مرا با کمال میل در خود پذیرفته است. می&amp;zwnj;روم تا ببینم چه می&amp;zwnj;شود. حداقل تجربه منحصر به فردی است!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;*زندگینامه پروست را هم خریدم. این کتاب از زبان کسی است که به عنوان مراقب هشت سال با او زیسته است. کتاب جالبی است. به نویسنده ها و کسانی که زندگینامه دوست دارند توصیه می کنم بخوانند. من که از خواندنش لذت می برم. تا به حال کتابی با این زاویه نگاه نخوانده بودم؛ کلیشه&amp;zwnj;ای، با احترامات فائقه، جذاب و با جزییات. کاملا منطبق بر شخصیت یک خدمتگزار شیفته دهاتی.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabra.persianblog.ir/post/1222</link>
      <author>مریم برادران</author>
      <comments>http://sabra.persianblog.ir/comments/6650/9416282/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6650.post-9416282</guid>
      <pubDate>Thu, 10 May 2012 13:35:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای شیخ پاکدامن، معذور دار ما را ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabra.persianblog.ir/post/1220</link>
      <author>مریم برادران</author>
      <comments>http://sabra.persianblog.ir/comments/6650/9406952/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6650.post-9406952</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 19:27:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من نمی گویم دموکراسی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;این اتفاق خوبی نیست که امروزه&amp;nbsp;می&amp;zwnj;بینیم خیلی از آدم&amp;zwnj;ها دیگه روی حرفشون محکم نمی&amp;zwnj;ایستند؟ یعنی تعصب کمتر شده؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;افراط و تفریط هر دو آفت&amp;zwnj;اند. چه بی اعتقاد باشی و باری به هر جهت، چه متعصب باشی و مثل میخ روی یک حرف تعصب بورزی بدون هیچ تحقیق و عقلانیت. به هرحال به نظرم اتفاقهای خوبی در شرف وقوع است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;و این یعنی که برای عقل رس شدن، صبوری پر هزینه&amp;zwnj;ای لازم است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabra.persianblog.ir/post/1219</link>
      <author>مریم برادران</author>
      <comments>http://sabra.persianblog.ir/comments/6650/9384035/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6650.post-9384035</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 17:21:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هوس این روزها از زبان دیگری</title>
      <description>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;می دانی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;یک وقت هایی باید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;روی یک تکه کاغذ بنویسی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;تـعطیــل است&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;باید به خودت استراحت بدهی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;دراز بکشی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;دست هایت را زیر سرت بگذاری&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;به آسمان خیره شوی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;و بی خیال ســوت بزنی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;آن وقت با خودت بگویـی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;بگذار منتـظـر بمانند !!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"&gt;پ.ن: قبلا نوشت بودم این شعر از حسین پناهی است. دوستی برایم فرستاده بود و اینطور نوشته بود. چندی پیش مهربانی کامنت گذاشته که این اشتباهی است فاحش. از آدرسی که داده بود، معلوم بود حسین پناهی را خوب می شناسد. به هرحال مال هر کسی هم که باشد، هنوز زبان حال خوبی است &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabra.persianblog.ir/post/1218</link>
      <author>مریم برادران</author>
      <comments>http://sabra.persianblog.ir/comments/6650/9331669/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6650.post-9331669</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Apr 2012 06:17:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انسانیات!</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;درباره علم دینی این روزها زیاد می شنویم. من هم به این قصه علاقمندم. چند وقتی است که مطالعاتی در این حوزه را شروع کرده ام. موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران هم به تازگی دوره ای گذاشته با عنوان فلسفه علوم انسانی. استاد پارسانیا، خسروپناه و ملکیان قرار است چیزهایی بگویند. امروز جلسه دوم بود. امیدوارم بیش از آنچه تاکنون شنیده ایم یا خوانده ایم، دستگیرمان شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;قسمت دردناک اینجاست که به نظر می رسد همچنان مباحث در کشمکش علم و دین گیر کرده است. بسیار مشتاقم احساس کنم یک گام به سمت مفهوم علم دینی- و خودش بماند فعلاً- نزدیکتر شده ام که به نظر می رسد فارغ از رابطه علم و دین چیزهایی دیگر را هم باید در برگیرد. همه کتابها یک چیز نوشته اند و همه علما یک چیز را به زبانهای مختلف یا دسته بندیهای دیگر می گویند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به هرحال اندر خم یک کوچه بودن هم چیزی است که گویا در فرهنگ ما به خاطر نوستالوژی هایی، به عمد گاهی تکرار می&amp;zwnj;شود! این بار اما امیدم به این است که بشود سرکی به آن سوی کشید و چیزکی دانست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabra.persianblog.ir/post/1217</link>
      <author>مریم برادران</author>
      <comments>http://sabra.persianblog.ir/comments/6650/9323570/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6650.post-9323570</guid>
      <pubDate>Mon, 23 Apr 2012 18:03:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پیچیدگی، ارزش افزوده و عیب سیستم</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;1&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نزدیک نمایشگاه کتاب است و قرار است تعدادی کتاب از انتشارات معظم به نمایشگاه برسد. باید تک تک کارها را بخوانم و بعد در صورت ضرورت با نویسنده و مشاور صحبت کنم. در این میان گاهی مجبورم برای آنکه بقبولانم می شود از این بهتر نوشت، کلی جدل کنم. هرچند آخرش نویسنده است و کارش. تنها می شود پیشنهاد داد. اما درد قصه وقتی است که گاهی این گفتگوها به اینجا می رسد که &amp;laquo;بگذارید این یکی نمایشگاه در بیاید....&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;ناشر معظم هم همین را می خواهد. اما کاش نویسنده ها قد علم کنند که کار خوب مهم است نه فقط زمان خوب برای عرضه کالایی متوسط که می تواند بسیار ارزش افزوده داشته باشد. چرا شناسنامه نویسنده اینقدر برای خودش هم کم ارزش شده؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;2&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;شنبه دانشجویانم امتحان میان ترم دارند. چهارشنبه جلسه هشتم کلاس بود. باز هم غر زدند که چرا باید کتاب را بخوانند؟ آخر جزوه چه کم دارد؟ چرا بیش از یک کتاب؟ چرا؟.... حوصله ام را سر می برند. هرچند به آنها حق می دهم. برای اصلاح هر چیزی، نظام رشد دهنده آن چیز باید اصلاح شود. یک دست صدا که ندارد هیچ، می تواند آشوبی به پا کند علیه خود. امروز یکی از دانشجویانم را دیدم. گفت &amp;laquo;نمی دانید بچه ها از امتحان شما چه استرسی دارند!&amp;raquo; تعجب می کنم. یعنی یک کتاب خواندن اینطور معزل شده؟! فکر می کنم چرا برای دانستن و خوب آموختن خودمان ارزش قائل نیستیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;3&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;آتوسا ایمیل زده و از شرایط سخت درس خواندنش &amp;ndash;البته با لذت- برایم نوشته است. خوشحالم می کند این ایمیل پر انرژی. هرچند طبق معمول با کلمات منفی خواسته بگوید توی سر خودش و کار می زند، اما همه کلمات زنده اند. نمی شود خوشی پنهان در این سرشلوغی را ندید. یاد بقیه دوستانم می افتم. چرا خیلی از همین ها وقتی اینجا بودند، حوصله نداشتند یک کتاب اضافه درسی بخوانند و حالا حاضرند به هزار ضرب و زور چند کتاب دشوار به زبانی دیگر را مطالعه کنند و ...؟ می فهمم که انگیزه چیز مهمی است که گاهی باید از بیرون تحریک شود. اما واقعا ما خودمان کجای قصه ایم؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;4&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;چهارشنبه قبل سر کلاس درباره سیستمهای اجتماعی برای بچه ها گفتم و معضلات طبیعی جمعهای انسانی و پیچیدگی آنها. گاهی فکر می کنم تک تک ما از چیزی که فکر می کنیم هم پیچیده تریم چه رسد به سیستم اجتماعی. واقعا خدا وقتی فرمول زندگی ما را می نوشت، چطور فکر می کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabra.persianblog.ir/post/1216</link>
      <author>مریم برادران</author>
      <comments>http://sabra.persianblog.ir/comments/6650/9300741/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6650.post-9300741</guid>
      <pubDate>Thu, 19 Apr 2012 16:19:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بالاخره چاپ شد.</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;مؤلفه های آموزشی توسعه انسانی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;انتشارات دانشگاه امام صادق علیه&amp;zwnj;السلام&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;این اثر به دنبال پاسخگویی به این پرسش است که چنانچه جامعه&amp;zwnj; اسلامی بخواهد به توسعه (تعالی) انسانی دست یابد، &amp;laquo;آموزش&amp;raquo; چه ویژگی&amp;zwnj;هایی باید داشته باشد؟ پاسخ به این پرسش با توجه به مبانی انسان شناسی و نیازهای انسانی که منجر به تعیین اهداف آموزشی می&amp;zwnj;شود و همچنین در نظر گرفتن مبدأ و غایت هستی، پاسخی متفاوت نسبت به آنچه که در غرب رایج است می&amp;zwnj;طلبد که در این مجال، به آن پرداخته شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;*پ.ن: خیلی مایل به نقد آن هستم. اگر کسی خواند، مرا در جریان نظر کارشناسی قرار دهد. خوشحال می&amp;zwnj;شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="http://www3.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1585756"&gt;http://www3.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1585756&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabra.persianblog.ir/post/1215</link>
      <author>مریم برادران</author>
      <comments>http://sabra.persianblog.ir/comments/6650/9220075/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6650.post-9220075</guid>
      <pubDate>Thu, 05 Apr 2012 10:32:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کافیست گوش بسپارم ...</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;این ابرهای آبستن که سرزده از راه می رسند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;باران های غیرمنتظره که مناجات را مهمانمان می کنند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;و این آفتاب گرم که از لا به لای بادهای خنک، امید در زندگی را یادآوری می کنند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;و صدای خنده های تو&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نگاهم را کمی بالاتر می برد؛ درست جایی که می شنوم: &amp;laquo;لیلی زندگی را دوست دارد...&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sabra.persianblog.ir/post/1214</link>
      <author>مریم برادران</author>
      <comments>http://sabra.persianblog.ir/comments/6650/9193916/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6650.post-9193916</guid>
      <pubDate>Sat, 31 Mar 2012 08:58:36 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
