استاد سئوال
باران آنقدر شدید بود که آب جویها بالا زده بود. تولههای یک سگ از ترس بههم چسبیده بودند و میلرزیدند. ماده سگ بااضطراب خودش را به آب میزد و یکی یکی تولهها را از آب میگرفت. استاد علامه جعفری از دیدن این صحنه بی تاب شد و رو کرد به آدمهایی که داشتند این صحنه را تماشا میکردند که جلوی آب را ببندند تا تولهها غرق نشوند. اما کسی اعتنا نکرد. صدای استاد که به اعتراض بلند شد، چند نفری به اجبار با یک چوب بزرگ مسیر آب را منحرف کردند و تولهها سالم جان به در بردند.
سمینار «اسلامی شدن دانشگاه» بود. آمفی تئاتر دانشکده علوم دانشگاه شهید چمران پر از جمعیت بود. عده زیادی پشت درهای بسته مانده بودند. به درخواست استاد در سالن را باز کردند. بعضی بین ردیف صندلیهای سالن نشستند ولی عدهای سرپا ایستادند. استاد مشغول سخنرانی بود که یکباره مکثی کرد و گفت «من از دیدن این عزیزان معذّبم که با این فشار اینجا ایستادهاند. بیائید روی سن بنشینید.» با اشاره استاد، همه کسانی که ایستاده بودند به روی سن هجوم آوردند و دور استاد نشستند. استاد برخاست و عبای سفیدش را از دوش برداشت و زیر پای دانشجویان انداختند و گفت «زمین کثیف است روی این بنشینید.»
بعد از سکته مغزی نمیتوانست صحبت کند. سه ساعت قبل از فوت، به فرزندش اشاره میکرد. چیزی میخواست و او متوجه نمیشد. خیلی سعی کرد تا فهمید منظور پدر چیست. علامه پلاکی داشت که اسماء خداوند و نام ائمه علیهم السلام روی آن حک شده بود و پاچهای هم داشت که به ضریح امام حسین (علیه السلام) تبرک کرده بود. پسر تا آنها را پیدا کند و بیاورد، یک ساعتی طول میکشد. وقتی برگشت، پدر تمام کرده بود. کنار تخت پدر رفت و پارچه سفید را کنار زد. پدر چشمان خود را برای لحظاتی باز کرد و لبخندی زد و دوباره چشم بست. او را در دارالزهد حرم امام رضا (علیه السلام) دفن کردند.
علما و اندیشمندان برای پرسش و پاسخ نزد علامه میرفتند. یک بار نصرالله دادار از او پرسید: «انسان موفق کیست؟» علامه جعفری جواب داد: «به نظر من هر کسی که بتواند در ضمن آن که حیات خود را به طور مستقل میگذراند، به این شش سوال نیز پاسخ بدهد، موفق است: من کیستم؟ از کجا آمدهام؟ به کجا آمده ام؟ به کجا میروم؟ با که هستم؟ برای چه آمدهام؟»
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
