گاهی فرض بگیر از سر غفلت ...
رویه رویش مینشیم. احساس میکنم شایعههای این چند روزه -که حسابش از دستش در رفته!- خوب آزارش داده. یکی یکی میگوید و باور نمیکنم دوستانم چنین گفته باشند. دیگر وقتش رسیده که سکوتم را بشکنم. تا امروز هم فکر میکردم دلیلم را میداند و خودش را به ندانستن میزند. از روز شروع اتفاق تعریف میکنم. برخوردها و برداشتهایم را میگویم و توقعات خاموشی که برای رییس و مرئوس طبیعی است؛ آن هم کسانی که سابقه کاری ده ساله دارند. میگویم و حس میکنم سبک میشود. میگویم و تعجبم بیشتر میشود که چطور نفهمیده بود. همه چیز شفاف میشود و من تازه متوجه میشوم که من آدم هستم با پیچیدگیهای خودم و او آدم است با پیچیدگیهای خودش. هر کدام با غفلتها و توقعات خاص خودمان. حتا یک رابطه کاری ده ساله هم گاهی نیاز به شفاف سازی و گفتن مکنونات کاری دارد.
دارم فکر میکنم گاهی چقدر با فرض «میفهمد»، «باید بداند» و «خودش را به ندانستن میزند و الاّ ...» شده که زندگی کسی به نابودی رسیده باشد. همیشه گفتگو و شفاف سازی جلوی خودخوری و ایجاد شکّ و کدر شدن رابطه را میگیرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤۳ ب.ظ توسط مریم برادران
