قسمت آدم از ملکوت
خدا گفته بود میخواهد آدم خلق کند. گفته بود میخواهد او را خلیفه خودش کند. کسی که بتواند در زمین باشد و آبادانی کند. فرشتهها به تکاپو افتاده بودند. چرا؟ یعنی خدا از عبادت آنها راضی نیست؟ گفته بودند: ما که تسبیحت میکنیم، تقدیست میکنیم لحظه به لحظه. مگر موجودات قبلی که پایشان به زمین رسیده بود، توانسته بودند وظیفه خودشان را عمل کنند؟ مگر قتل و خونریزی نکره بودند؟ مگر فساد نکرده بودند؟
اما خدا گفته بود: من چیزی میدانم که شما نمیدانید!
فرشتهها دلخور بودند از دست خودشان. یعنی چه کار کرده بودند که خدا میخواست موجود بهتری از آنها خلق کند. وقتی رفتند سر خاک آدم که هنوز روح نداشت، اشکشان ریخت. این....! اشکشان ریخت روی خاک آدم. این شد که وقتی آدم، آدم شد و روح خدا را در خود یافت، غم بزرگی را در دلش حس کرد. همیشه و همه جا. این غم نشان همان اشکهایی است که فرشته ها ریختند.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٧ ب.ظ توسط مریم برادران
