سوغاتي سفر
اشك بي حاصل و احساس فرح بي خويشيدرد ناديدن و نالان شدن از بي خويشي
خاك اهل حرم دل به از اين سعي و طواف
تا به كي بهر طواف حرمش انديشي؟
نيستي نيستمي ليك به دل آگاهم
هستي عرش نشينان همه از بي خويشي
گفت: اينجا مگسي قدر و اماني دارد
گو اذلش بپذيرا كه ز يوسف بيشي
از حجر تا به حجر دوره با ما
با تو بر خط حجر بيعت با درويشي
كار ما نيست كه انديشه اسرار كنيم
شرط عقل است كه گيريم ره بي كيشي
اندر اين باديه هشيار شدن بي عقلي است
قدحي نوش پياپي به چه مي انديشي
طيف آن نور سموات و زميني بادا
كه به احرام بگيري ز هستي پيشي
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٦ ب.ظ توسط مریم برادران
